X
تبلیغات
تاریخی-خبری-علمی-فرهنگی-اجتماعی-ادبیات..
تاریخی-علمی-هنری-ادبیات-ورزشی-اجتماعی....
هرگز نخواب کوروش

دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
دیو سیاه دربند آسان رهید وبگریخت
رستم دراین هیاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشید زاینده رودخشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد
سرخ وسپید وسبزست این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 20:8  توسط ونداد ریسیان | 
به کوروش چه خواهیم گفت

اگر سر برارد زخاک

اگر باز پرسد زما

چه شد دین زرتشت  پاک

چه شد ملک ایران زمین کجایند مردان این سرزمین

چرا حال ایران زمین ناخوش است

چرا دشمنش اینچنین سرکش است

چرا ملک تاراج میشود

جوانمرد محتاج میشود

بگو کیست این ناپاک مرد

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:56  توسط ونداد ریسیان | 

پنجگاه نماز مزدیسنا در شبانه روز

 زرتشت برای پیروانش پنجگاه نماز در شبانه روز تعیین کرد.بسیار جالب توجه است که نماز کیش باستان از حیث اوقات پنجگانه و سایرشرایط  آداب و رسوم،شباهت زیادی به نماز مسلمانان دارد.

اوقات نماز و شرایط آن در مزدیسنی به ترتیب زیر است:

در مزدیَسنی شبانه روز به پنج قسمت تقسیم شده و هر کدام به نام فرشته ای نماز خاصی دارد.

1-هاون گاه،وقت آن از برآمدن خورشید است تا نیمروز (ظهر)

2-رپیت وین گاه،موقع آن ظهر است تا 3تسو(ساعت)بعد از نیمروز

3-ازیرین گاه،از سه ساعت بعد از ظهر شروع می شود و تا اول شب و پیدا شدن ستاره خاتمه می یابد.

4-ایویس روتریمگاه،وقت آن از اول شب تا نیمه شب.

5-اشهین گاه،وقت آن از نیمه شب است تا بر آمدن خورشید.

در روایات داراب هرمز دیار چنین آمده:هاون گاه شش ساعت است،رپیت گاه سه ساعت،ازیرین گاه سه ساعت،اویس روتریمگاه شش ساعت و اشهین گاه نیز شش ساعت.

هاونی و رپیت وین و اوزیرین و ایویس روتریم و اشهین پنج فرشته نگاهبان شب و روز هستند که هر یک از آنها را گروهی از ایزدان،مانند مهر و رام و اردیبهشت و آذر و آپم نپات و ایزد آب و فروهرو اوپرتات و سروش و رشن اشتاد همراهی می کنند.

 

شرایط نماز

برای به جا آوردن نماز شرایطی منظور شده که به شرح زیر است:

1-پاک کردن تن از هر گونه کثافت و نجاست.

2-پاک کردن لباس از هر گونه پلیدی،نسا(تن مرده و لاشه حیوانات وهر چیزی که بدان پیوسته باشد)و هیرنسا(چیزی است که از ذیروحی جدا شده باشد،مانند خون،ناخن،موی و امثال آنها)

3-دربرداشتن سدره و کشتی*.

4-شستن دست و صورت که وضو نام دارد.

5-پاک بودن جای نماز از هرگونه پلیدی و نسا و هیرنسا(اطراف محل نماز تا چهل گام یا حداقل سه گام)

6-محل نماز به زوراز کسی گرفته نشده باشد یا از پول دزدی خریده نشده باشد.

 

ترتیب وضو

ترتیب وضو این است که دستها را تا مچ و صورت را تا بناگوش و زیر زنخ و بالای پیشانی و نیز پاها را تا قوزک سه بار با آب تمیز خوب شستشو می دهند.آنگاه دعای دست و رو شستن را که سروش باج نام دارد می خولنند و به نو کردن کشتی(باز و بسته کردن کشتی)پرداخته پس از آن شروع به خواندن نماز می کنند.

در صورتی که آب نباشد و یا به علتی استعمال آب مجاز نباشد؛در این صورت دستها را سه بار به روی خاک تمیز می زنند و سپس به صورت و پشت دستها می کشند.

هنگام وضو گرفتن دعایی به نام سروش باج می خوانند،برای آگاهی بیشتر خوانندگان فرزانه ،دعای سروش باج را در زیر آورده می شود:

 

به نام ایزد بخشاینده بخشایشگر مهربان

به خشنودی اهورامزدا-اشم وهی(سه بار)- من اقراردارم و استوارم به دین مزدیسنی که آورنده زرتشت،مخالف دیو پرستی و کیش اهورایی است**.

اگر بامداد باشد-به هاون(صبح گاه)اشوو سردار اشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به دهدار نیکخواهی که اشو و سردار اشوئئ باشد یزشن و نیایش و درود و ستایش باد.

اگر نیمروز باشد-برفتون(نیمروز)اشو و سرداراشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به شهردار مردم نوازی که اشو و سردار اشوئئ باشد یزشن و نیایش و درود و ستایش باد. ***

اگر پسین باشد-به ازیران (پسین)اشو و سرداراشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به پادشاه بادرام پروری که اشو و سردار اشوئئ و باشد یزشن و نیایش و درود وستایش باد.****

اگر شب باشد-به ایوه سریترم(شامگاه) اشو و سرداراشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به پیشوای روحانی بشر دوستی که اشو و سردار اشوئئ و باشد یزشن و نیایش و درود وستایش باد.*****

اگر نیم شب باشد-باشهن(سحرگاه) اشو و سرداراشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به کدخدای نیک خواهی  که اشو و سردار اشوئئ و باشد یزشن و نیایش و درود وستایش باد.

 

قبله

پرستش سو(قبله)در کیش مزدیسنی از لحاظ اینکه نمی توان برای خدا حدود و جهتی را در نظر گرفت از این رو موقع نماز خواندن،به طوری که در بحث آتش خواهد آمد،به سوی نور و روشنایی از قبیل آفتاب و ماه و چراغ و آتش روی می کنند.همانگونه که گفته شد،زرتشتی ها به سوی نور و روشنایی می ایستند و نماز می خوانند و برداشت آنها از نور و روشنایی چنین است:

فروغ نور و روشنایی ظاهر نموداری از نور و روشنایی عالم حقیقت و معنویت می باشدو در طراوت روح و دل اثری بس بزرگ دارد و انسان را به تجلیات انوار خدایی متوجه می سازد.

تمام آفریدگان به نور نیازمند هستند،همان گونه که حیوانات با بهره گیری از نور زنده اندو نباتات از نور زندگی می گیرند،چنانکه اگر گلدانی را پشت پنجره بگذاریم ،پس از چند روز می بینیم که برگها و شاخه های آن به سوی نور متمایل می شود.در کتاب های مقدس دینی خداوندهمیشه خود و پیامبران خود را نور معرفی می کند،به برخی از پیامبران بنی اسرائیل خداوند به چهره آتش و نور نمایان می شود.

 

نمازمزدیسنی و ترجمه آن

نمازاول

جملات اوستایی:

خَشنَهُ تره اهورَه مَزدا؛اشِم وُهووَهیشتِ م استی؛اُشتا استی اُشتا اهمایی؛هِیَت اشائی وَهیشتائی اشِم

ترجمه فارسی:

به خوشنودی اهورامزدا-به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر مهربان پاکی و راستی بهترین نیکویی است و هم مایه سعادت است،سعادت از برای کسی است که راست و خواستار بهترین بهترین راستی است.

 

نماز دوم

جملات اوستایی:

خَشنَهُ تره اهورَه مَزدا******؛یَتا اهوئی ریوُ؛اتارَتوش اشات چیت هَچا؛وَنگهِوش دَزدامَنَنگهو؛شِیئوت نَنِم انگئوش مَزدائی؛خَشَترِم چا اهورائی آ؛یِم دِریگوُ بِیودَدَت و استارِم

ترجمه فارسی:

به خشنودی اهورامزدا- به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر مهربان همانگونه که سردار دنیا(اهو)توانا و نیرومند است به همان اندازه سردار دین(رتورد)نیز به مناسبت پاکی و اشویی خویش نیرومند است موهبت اندیشه نیک (وهومن)لقب کسی است که برابر خواسته مزدا رفتار کند.سلطنت اهورایی ویژه کسی است که درویشان و بینوایان را دستگیری کند.

 

نماز سوم

جملات اوستایی:

یَنگهه هاتم آئت یسن؛یئیتی وَنگهو مَزدا و اهورُو؛وَئثا اشات هَچا یاونگ؛هَمچا تَسچا تاوسچا یَزِمئید

 ترجمه فارسی:

مزدا اهورا آگاه است از آن کسی که(چه مرد چه زن)در میان موجودات ستایشش بیشتر و بهتر است،به حسب راستی ؛این چنین مردان و این چنین زنان را می ستاییم.

 

 

 

 ........................................................................................................................................

 

 *کشتی:الف-سدره پیراهنی است بدون یقه؛با آستینهای کوتاه،سفید و ساده و گشاد که تا زانومیرسد و چاکی در وسط داردکه تا به آخر سینه می رسد و در آخر آن چاک،کیسه کوچکی دوخته شده که مزدا اهورا)کیسه کَرفه(ثواب)نامیده می شود.این کیسه نشانه ای از گنجینه پندارز نیک،گفتار نیک و کردار نیک شمرده می شود.سدره در کتب دینی پهلوی شپیک نوشته شده است.

ب-کُشتی بندی است سفید و باریک که از هفتاد و دو نخ پشم گوسفند بافته می شود،هفتاد و دو نخ علامت هفتادودو نخ علامت هفتادودو های یسناست.برای هر زرتشتی که به هفت سالگی برسد پوشیدن سدره که جامه پرهیزگاری و پارسایی است و بستن کشتی به دور کمر که بند بندگی خداوند است الزامی می باشد.

**واژه مزدا (دانا)و اهورا (سرور و بزرگ)هر دو به معنی خدای یکتا می باشد،در اوستا بیشتر کلمات اهورامزدا بطور منفرد و گاهی به شکل مرکب(اهورامزدا)یا(مزدا اهورا)به همان معنی آمده است.

***دین زرتشتی را مزدیسنا هم میگویند.این کلمه مرکب است از دو جزء،مزده یا مزدا به معنی خداوندیکتا و یسنا به معنی پرستی و معنی ترکیبی آن"پرستش خدای یکتا" یا "خدا پرستی" می باشد.

****پیامبر بزرگ ایران باستان،اشوزرتشت،در زمان پادشاهی شاه گشتاسپ کیانی ظهور نموده ایرانیان را به راه راست مزدیسنا هدایت فرمود.

*****پیش از ظهور اشو زرتشت  پرسش ارباب انواع در بین آریائیها معمول بود.آنها خدایان مورد پرستش خود را دیو می نامیدند چنانچه هندوها کا با ایرانیان از یک نژاد تا به امروز خدایان خود را دِو و خدای بزرگ را مَهادو و پرستشگاه خود را دِوال می گویند.

اشو زرتشت بر ضد دِیو پرستی یعنی پرستش ارباب انولع و خدایان برخاست.

******این جمله اوستایی در زمان زرتشت و بعد از او به معنی به خشنودی اهورامزدا بود،ولی در زمان ساسانیان برای معنی این جمله عبارت به نام خداوند بخشاینده و بخشایشگر مهربان را انتخاب کردند.

 

گردآوری از گروه پژوهشی آریارمن , برداشت این نوشتار با ذکر نام و آدرس پایگاه آریارمن آزاد است

........................................................................................................................................

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:50  توسط ونداد ریسیان | 

زندگی یعنی لمس یک لاله بدون هوس کندن آن. بخشش آب به تشنه بدون هوس بستن آن.
قسمت نان و شراب
زندگی یعنی عشق لذت دیدن یک آهوی خسته
بدون هوس کشتن آن.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:45  توسط ونداد ریسیان | 

سروده های ملی ايران زمين

صفحه   1   2   3   4   5

بخوانیم این جمله در گوش باد                            چو ایران نباشد تن من مباد

IRAN MAP CYRUS THE GREAT ایران و کوروش بزرگ هخامنشی

دفاع از کوردها دفاع از شرف ملت بزرگ ایران است

شندیم به کوردان گرد آورند                ز همدستی تورک و تازی گزند
شنیدم که بر مردم بی پناه                      دو اهریمن آورده خیل سپاه
سوی کورد "تای"چو تازی شتافت                     پی ترکتاز تورک هم شتافت
شنیدم کزین دو پلید پلشت                       فرو ریخت آتش و به کوه به دشت
شنیدم کزین دو ستمگر کنون                 ز زاگروش روان گشت رودی زخون
مرا نیز خون شد ز دیده روان                      به یاد آمدم نامه ی ِ باستان
ز تورک و ز تازی سخن رانده است             به ما گفته فردوسی و مانده است
که کس را: ز ترکان نباشد خرد                    کز اندیشه ی خویش رامش برد
دگر گفته از تازی پست و خوار                  ز شیر شتر خوردن و سوسمار
از آن مارخواران و اهرمن چهرگان              ز دانایی و شرم بی بهرگان....
بدبن گاه کردان پر کین و خشم                 سزد گر به تهران بدوزند چشم
بیاری بخوانند گیل مرد دلیر                    بگویند که آید ز آن بیشه شیر
فراخوان به ساری و بابل رود                     به کرمان به شیراز و زابل رود
کند تورک و تازی همه هیچ و پوچ                 سپاهی که آید ز کوچ و بلوچ
ز خوزی ببیند تاب است و توش                   لر و بختیاری بر آرد خروش
فرستد سپه جمله آزادگان               بیاری ی ِ کورد ،آذرآبادگان
دریغا فوسا که اینجا نیز                        نه فرخ بود کارها رای نیز
چه دستارهای سیاه و سپید                     که بنهفته اندیشه های پلید...
در آنجا خوانی تو ایرانش باز                          اگر رنج و اندوه بینی فراز
از آنست که افسون دشمن گرفت                   تو را ای همخانه از من گرفت
منی و تویی اندر آمد میان                    بشد پاره پاره زمین کیان
ز بیگانه هرگز نیاید زیان                        یگانه چو شد دوده ی آریان
بکوشیم از اروند تا مرز چین                    یگانه شد باز ایران زمین
نخستین باد که همراز شد                      ز همبستگی باز دمساز شد
نهاز شهر و سامان سخن گفتنی                   نه تو گفتنی و نه من گفتنی
سر کارهای جهان یاری است                   سپس راه با همواری است

نشریه ملت. ارگان ایران بزرگ

 

خون ريزی ضحاک در اين ملک فزون گشت                              کو کاوه که چرمی به سر چوب نمايد؟

فرخی يزدی

 

ایران زمین

تو ای پر گهر خاک ایران زمین                  که والاتری از سپهر برین

هنر زنده از پرتو نام توست               جهان سرخوش از جرعۀ جام توست

بَر و بوم این ملک پاینده باد                بمان خرم ای خاک مینو سرشت

که در چشم ما خوشتری از بهشت                ترا زدل و جان پرستنده ایم

روان را به مِهر تو آکنده ایم               بَر و بوم این ملک پاینده باد

مخور غم که آمد بهار امید                   زشام سیه زاد صبح سپید

به تدبیر سر حلقۀ راستان                  شده مُلک جَم غیرت باستان

بَر و بوم این ملک پاینده باد

رهی معیری

 

پریشانی ایران

ای دوست ببین بی سر و سامانی ایران               بدبختی ایران و پریشانی ایران

از قبر برون آی و ببین ذلت ما را                            این ذلت ایرانی و ویرانی ایران

آوخ که لحد ، جای تو شد تا بقیامت !               رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران :

از وضع کنونی و زبدبختی ملت                              زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران

گردیده جهان تیره و گشته ست دلم تنگ                     گوئی که شدم حبسی و زندانی ایران

بگرفته دلم سخت زاوضاع کنونی                    بیچارگی و محنت و حیرانی ایران

" عشقی " بود ، ار نوحه گر امروز عجب نیست       خون می چکد از دیدۀ ایرانی و ایران

میرزاده عشقی

 

صفت ممالک بهشت نشان ایران

بهشت برين است ايران زمین                       بسیطش سلیمان و شان را نگین

بهشت برین باد جان را وطن                   مبادا نگین در کف اهرمن

بود تا بر افلاک ، تابنده هور                         ز بوم و برش چشم بد باد دور

کسی کو به بینش بود دیده ور                        جهان را صدف داند ،ایران گهر

زمین سرخوش ازابرنیسان اوست                   گهر خاک ریگ بیابان اوست

دماغ خرد ازهوایش ترست                        نم چشمه ساران او کوثرست

مسیحای خاکش به تن جان دهد                      ز هر خشت او نور ایمان دمد

نظر در تماشای آن بوم و بر                         بود چشم یعقوب و روی پسر

خراشد دلی گر به ویرانه اش                 کند دلدهی خاک مردانه اش

کهن قلعه هایش چو حصن فلک                        کبوتر مثالان برجش ملک

سوادش بود دیده روزگار                          یک از خانه زادان او نوبهار

گراز فخر بالد به کیهان ، کمست                        که اصطخر او تختگاه جمست

فریدون،یک ازخوشه چینان اوست                                  سلیمان هم از خوش نشینان اوست

بود لرزه درکشور روم و روس                             ز روزی که می کوفت کاووس، کوس

کهین کاخش ایوان کیخسرویست                       کمین طاق او غرفه کسرویست

دهد بیستونش ز فرهاد یاد                       همان کار پرداز عشق اوستاد

بود غنچه لالائی در حساب                    بدامان الوند او آفتاب

دهد جوی شیرین زشیرین نشان                      شکر خیز خاکش بود اصفهان

حزین لاهیجی دوره صفوی

 

وطن خواهان، وطن ويرانه گرديد!                        وطن منزلگه بيگانه گرديد.

 
به خاک ما تجاوزهای اغيار                           بر اهل جهان افسانه گرديد.

ابوالقاسم لاهوتی
 

درد وطن

زاظهار درد ، درد مداوا نمیشود                  شیرین دهان بگفتن حلوا نمیشود

درمان نما ، نه درد که با پا زمین زدن                این بستری زبستر خود پا نمیشود

میدانم ار که سر خط آزادگی ما                با خون نشد نگاشته ، خوانا نمیشود

باید چنین نمود و چنان کرد چاره جست               لیکن چاره با من تنها نمیشود ؟

تنها منم که گر نشود حکم قتل من :               حاشا ، چنین معاهده امضا نمیشود

گر سیل سیل خون زدرودشت ملک هم               جاری شود ؟ معاهده اجرا نمیشود

مرگی که سر زده بدر خلق سر زند               من در بدر پی وی و پیدا نمیشود

ایرانی ار بسان اروپائیان نشد               ایران زمین بسان اروپا نمیشود

زحمت برای خود کش که خود بخود                   اسباب راحت تو مهیا نمیشود

کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نما                با نام مرده ، مملکت احیا نمیشود

ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیب             دردیست درد ما که مداوا نمیشود

مرغی که آشیانه بگلشن گرفته است             او را دگر ببادیه مأوا نمیشود

جانا فراز دیدۀ ، عشقی است جای تو            هر جا مرو ، ترا همه جا ، جا نمیشود

میرزاده عشقی

 

مرگ در راه ایرانم آرزوست

ای دل آهنگ نبردم آرزوست                       صحنه ی دیدار مردم آرزوست

صحنه ی پیکار با اهریمنان                       دوره ی پایان دردم آرزوست

جنگ بهر عزت و آزادگی                      سرخی سیمای زردم آرزوست

جنگ بهر انتقام از دشمنان                 خفتن اندر خاکم آرزوست

خفتن اندر خاک،گرد آب و گل                   خفتن اندرخون گرمم آرزوست

تا به کی افتادگی و بندگی                        مرگ خوش فرجامم ، ایندم آرزوست

تا به کی دور از عزیزان و کسان                      زین سپس دیدار یارم آرزوست

من ز کف قفقاز و افغان داده ام                 کی نمایم صلح؟جنگم آرزوست

وارهاندن ملک بحرین و بلوچ                    از کف بیگانگانم آرزوست

بر سراسر سرزمین این فلات                      یک درفش کاویانم آرزوست

جاوید پندار

 

عشق وطن

خاکم بسر ، ز غصه بسر ، خاک اگر کنم                 خاک وطن که رفت ، چه خاکی بسر کنم ؟

آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم                    برداشتند ، فکر کلاهی دگر کنم

مرد آن بود که این کلهش برسر است و ، من                   نامردم ار به بی کله ، آنی بسر کنم

من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت                          تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم

زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما                   ای چرخ ! زیر و روی تو ، زیر و زبر کنم

جائیست آرزوی من ، ار من بآن رسم                   از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم

هر آنچه میکنی ؟ بکن ای دشمن قوی                  من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم

من آن نیم بمرگ طبیعی شوم هلاک                      وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

معشوق " عشقی " ای وطن ، ای عشق پاک                   ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم

« عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود »                    « مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم »

« عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم »                   « با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم »

میرزاده عشقی

عشق آذربایجان

چه آذرها بجان از عشق آذربایجان دارم                          من این آتش خریدارش بجانم تا که جان دارم

پرستشگاهم این آتش بود گو هستیم سوزد                       که اش آتشکده زردشت ز در این دودمان دارم

به بی پروایی من کس دراین آتش نمی سوزد                   مرا پروانه، چون پروانه کی پروای جان دارم

مرا قومیت از زردشت و گشتاسب بود محکم                  به پیشانی باز این فخر از پیشینیان دارم

مسلمان یا که ترسا این دو در دستور ملیت                    ندارد فرق ز آن بیگانگی با این و آن دارم

بکن ترک زبان تُرک کز تاریخ خونینش                                  من از خون لاله گون کوه ارس دشت مغان دارم

برغم آنکه با ملیت ما دشمن است ای دوست                            مکن منعم که از جان دشمنی با این زبان دارم

رها کن یادگار دوره ننگین چنگیزی                               برادر کشته گی با دوره چنگیزیان دارم

برای آبروی کشور دارا چه می ماند                               که در روی حکمران از دودمان ترکمان دارم

 

رستاخیز ملی

ز هجرت چو بگذشت ده سال و چار                 بر ایرانیان تیره شد روزگار

بر آمد خروشان و آسیمه سر                   یکی باد قیرینه از باختر

چو دوزخ گدازان و سوزنده دم               شد از تف او ، روی گیتی دژم

چو دیوی خروشنده وسهمگین                    از آواش لغزنده پشت زمین

از این سان به گلزارایران گذشت            گل و یاسمین را به هم در نوشت

ازو نرگس مست ، ساغر شکست                 وزو سوسن ده زبان ، لب ببست

در این بوستان آتشی برفروخت                   بر سرو و قدِ صنوبر بسوخت

دگرگونه شد رنگ و روی چمن                  که شد چیره بر اورمزد اهریمن

به ایران زمین بر،عرب چیره گشت                 جهان بر به آزادگان تیره گشت

ز ساسانیان روی بر تافت بخت               در آمدز پای آن همایون درخت

بر افتاد آئین شاهنشهی                خداوند شد بنده پیش رهی

نماند از بزرگی و مردی نشان               بپای اندر آمد سر سرکشان

پرستند گان گردن افراختند                 به دیهیم شاهنشهان تاختند

بکاخ شهان آتش افروختند              جهانی ز نا بخردی سوختند

فرومایه را چون بریزد هراس             شود در خداوند خود ناسپاس

بزیر سم اسب و پای عرب                 مداین لگد کوب گشت،ای عجب!

به ایوان کسری عرب یافت راه           «برهنه سپهبد برهنه سپاه »

چو هیچ از تمدن نبدشان خبر              بنگذاشتند از تمدن اثر

ز بیداد آن مار خواران شوم                  شد ایوان نوشیروان جای بوم

چو بر دادگاه این جفا راند چرخ               نگر تا ستم خانه را چیست برخ

همان ایزدی فرش گوهر نگار             که دیدی درو،گاه دی ، نو بهار

بیغما ربودند و کردند پست               گرفتند از او هر یکی ،یک بدست

بعلم و ادب نیز کین توختند             همه نامه های کهن سوختند

همه رسم های کهن شد بباد               ز آئین شاهان نکردند یاد

«نه تخت و تاج و نه زرینه کفش                 نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش»

« ربودی همی این ازآن آن ازاین                ز نفین ندانست کس آفرین »

«نهانی بتر ز آشکارا شده                دل مردمان سنگ خارا شده »

«بد اندیش گشته پدر بر پسر                  پسر همچنان بر پدر چاره گر»

دلیران و شیران ایران زمین               همه خوار گشتند و عزلت گزین

که بد عرصه ، جولانگه تازیان                 نشیم ددان بود ملک کیان

مباد آنکه از چرخ نیلوفری                 فرو مایگان را رسد سروری

نیارند یاد ایچ از آن روز بد              کنند آنکه از گوهر بد سزد

نگردند جز گرد سود و زیان                    ببندند خون ِمهان را میان

فرومایگان را سپارند کار              هنر مند مردم بمانند خوار

گمانشان که چون مُرد مَردِ هنر                درخت هنر نیز ناید ببر

یکایک شود کار کشور تباه               بدی را زنیکی ندانند راه

هنر شد چوبیقدر از آن دشمنی              پدید آمد آئین اهریمنی

 

بر این گونه گذشت چندی جهان                  همه جور بود از کهان بر مهان

ز گردون بر آمد بسی ماه و مهر               به ایرانیان بخت ننمود چهر

برهنه تنان سروری داشتند                همه کبر و خیره سری داشتند

جهانی به چنگ عرب شد زبون               وزان چنگ جان خواره میریخت خون

بهر جا که بد مهتری شهردار             گسی شد یکی تازی موش خوار

« عرب اندر ایران پراکنده شد                زن و مرد وکودک همه بنده شد »

نبود ایچ پیدا ز هر خوب و زشت                 که ره داشت اهریمن اندر بهشت

روان شد زبان و خط تازیان               شد آن پهلوانی زبان از میان

همیراند هر کس به تازی سخن               تبه شد همه نامه های کهن

به ملک کیان گر عرب گشت چیر             سر فرازان در آمد به زیر

بر افتاد اگر تخت شاهنشهی                برفت از میان رسم و راه بهی

گر آئین آزادگان شد بباد               ور آن پهلوانی زبان شد زیاد

نشد مهر ایران ز دلها بدر                 که با خون بد آمیخته از گهر

همان عشق آزادی و سروری               کزان بود ما را به گیتی سری

بماند آتش آسا به دلها درون               نشد کاخ ایران پرستی نگون

شود تا نگون افسر تازیان                   بکوشش ببستند هر کس میان

گروهی کشیدند تیغ از نیام                ز جان درگذشتند و جستند نام

سپردند با تازیان راه جنگ                مگر زان که با خون شود شسته ننگ

گروهی دگر نیز با تیغ رای               به پیکار دشمن فشردند پای

به تدبیر بستند کین را کمر                  بر افگندن خصم را چاره گر

که با دشمن ار بر نیاید به جنگ                   خردمند یازد به تدبیر چنگ

نصرالله فلسفی

 

ای رنجبر فقير معصوم،                                  تا چند ز حق خويش محروم؟

بيدار بشو، بس است غفلت!                                 تا کی به مرارت و مذلت؟

ابوالقاسم لاهوتی

 

وطن کجاست ؟

وطن يعني همه آب و همه خاک                      وطن يعني همه عشق و همه پاك

به گاه شيرخواري گاهواره                         به روز و درد پيري ، عين چاره

وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان                               به خون و خاك بستن عهد و پيمان

وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه                      سرآغاز و سرانجام هميشه

وطن يعني محبت ، مهرباني             نثار هر كه داني و نداني

وطن يعني نگاه هموطن دوست                     هر آنجايي كه داني هموطن اوست

وطن يعني قرار بيقراري                     پرستاري ، كمك ، بيمارداري

وطن يعني هواي كوچه ي يار                           در آن كو دل شكستن هاي بسيار

نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه                           به كوچه آمدن با هر بهانه

وطن يعني غم همسايه خوردن                 وطن يعني دل همسايه بردن

وطن يعني زلال چشمه ي پاك                     وطن يعني درخت ريشه در خاك

ستيغ و صخره و دريا و هامون                       ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون

دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان                   هزار و قافلانكوه و پلنگان

وطن يعني بلنداي دماوند                                 شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند

وطن يعني شكوه اشترانكوه                      به درياي گهر استاده نستوه

وطن يعني سهند صخره پيكر                        ستيغ سينه در سنگ تمندر

وطن يعني وطن استان به استان                             خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان

كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري                          سپاهان ، هگمتانه ، بختياري

طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان                 دو آذربايجان ، ايلام گيلان

اراك ، فارس ، خوزستان و تهران                            بلوچستان و هرمزگان و زنجان

وطن يعني سراي ترك با پارس                               وطن يعني خليج تا ابد فارس

بهشتي چشم را گسترده در پيش                      ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش

وطن يعني همه سازندگي ها                   رهايي از تمام بندگي ها

بريدن دست غير از گردن نفت                        صلاي صبح ملي نفت

وطن يعني ز هر ايل و تباري                          وطن را پاسباني ، پاسداري

وطن يعني دلير و. گرد با هم                        وطن يعني بلوچ و كرد با هم

وطن يعني سواران و سواري                     لر و كرد و يموت و بختياري

همه يك جان و يك دل بودن ما                  به دامان وطن آسودن ما

وطن يعني دلي از عشق لبري                         گره باف ظريف فرش تبريز

وطن يعني هنر يعني سپاهان                            حرير دستباف فرش كاشان

وطن يعني كتيبه در دل سنگ                              تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ

وطن يعني همه نيك و بهنجار                  چه پندار و چه گفتار و چه كردار

وطن يعني شب رحمت ، شب قدر                            شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر

وطن يعني هم از دور و هم از دير                      سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير

وطن يعني جلال مانده جاويد                             ستون و سر ستون تخت جمشيد

هزاران نقش و خط مانده در ياد                                صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد

نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ                             سرود تيشه ي فرهاد در سنگ

سر و سرمايه هاي سرفرازي                      ابوريحان و خوارزمي و رازي

به اوج علم و دانش رهنوردي                        ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي

به بحر عشق و عرفان ناخدايي                           عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي

وطن يعني به فرهنگ آشنايي                      در لفظ دري را دهخدايي

وطن يعني جهاني در دل جام                          وطن يعني رباعيات خيام

وطن يعني همه شيرين كلامي                            فاف عشق در شعر نظامي

وطن يعني نگاه مولوي سوز                                حضور نور در شمس شب و روز

وطن يعني پيام پند سعدي                            زبان پيوسته در پيوند سعدي

وطن يعني هوا و حال حافظ                     شكوه باور اندر فال حافظ

وطن يعني تبيره ، دمدمه ، كوس                          طلوع آفتاب شعر از طوس

وطن يعني شب شهنامه خواندن                              سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعني رهايي زآتش و خون                          خورش كاوه و خشم فريدون

وطن يعني زبان حال سيمرغ                         حديث يال زال و بال سيمرغ

وطن يعني اميد نا اميدان                               خروش و ويله گرد آفرينان

وطن يعني لگام و زين و مهميز                        سواران قران و رخش و شبديز

وطن يعني گرامي مرز تا مرز                          وطن يعني حريم گيو و گودرز

وطن يعني دل و دستي در آتش                        روان و تن ، كمان و تير آرش

وطن يعني شبح يعني شبيخون                            وطن يعني جلال الدين و جيحون

وطن يعني به دشمن راه بستن                            به اوج آريو برزن نشستن

وطن يعني دو دست از جان كشيدن                         به تنگشتان و دشتستان رسيدن

زمين شستن ز استبداد و از كين                       به خون گرم در گرمابه ي فين

وطن يعني اذان عشق گفتن                             وطن يعني غبار از عشق رفتن

نماز خون به خونين شهر خواندن                            مهاجم را ز خرمشهر راندن

سپاه جان به خوزستان كشيدن                             شهادت را به جان ارزان خريدن

وطن يعني هدف يعني شهامت                                  وطن يعني شرف يعني شهادت

وطن يعني شهيد ، آزاده ، جانباز                            شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز

وطن يعني شكوه سرفرازي                               وطن يعني ز عالم بي نيازي

وطن يعني گذشته ، حال ، فردا                               تمام سهم يك ملت ز دنيا

وطن يعني چه آباد و چه ويران                               وطن يعني همين جا ، يعني ايران

علیرضا شجاع پور , این سروده با صدای گرم آقای علیرضا عصار خوانده شده است

 

در سايه استبداد پژمرده شد آزادی                                   اين گلبن نورس را بی ريشه نبايد کرد
 
با داس و چکش کن محو اين خسرو ايوان را                                چون کوهکنی هر روز با تيشه نبايد کرد.

ابوالقاسم لاهوتی

 

صفحه   1   2   3   4   5

پژوهش و گردآوری از ارشام پارسی ,  برداشت کلی این جستار با ذکر نام و آدرس پایگاه  آزاد است

........................................................................................................................................

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:41  توسط ونداد ریسیان | 

سروده های ملی ايران زمين

صفحه   1   2   3   4   5

بخوانیم این جمله در گوش باد                            چو ایران نباشد تن من مباد

Iran plateau Pan iranism Balocistan Turkey kurdistan Iraq Kurdistan Azerbaijan Tajikistan Turkmenistan Uzbekistan Armenia Georgia Afghanistan Daghistan فلات ایران و سرزمینها و اقوام ایرانی راه پان ایرانیسم

جانم به فدای هفده شهر قفقاز

باز خواهد گشت قفقاز ما                       از برای بازگشتش جان کنیم فدا

افتخار ما ، مرز آسیا                     باز گردد باز سرزمین ما

ایرانیان ! ای برادران !                                        ترکمنچای داده قفقاز دست دشمنان

با خون بشوی این عهد شوم                       تا که برگردد این مرز و بوم

بعد از خدای ایران ، به ما                        دارد امید ، باز گردد قفقاز ما

ایران نو با نظم نو                       از بهر قفقازت پیش رو

قفقاز ما ! شادان بزی                         سر بیاد این زمانت دور بندگی

چشم وطن بسوی توست                   ایرانیان را آرزوی توست

قفقاز ما ! آماده مان                          تا که گردد ایران زنو برتر از جهان

تا رهاندت ازبندگی                    یا برایت مرگ یا زندگی !

 

آذربايجان

توپور پاک زرتشی،نشان ازآریان داری،                   توآذربایجان ماندگاری،بسرتاج کیان داری.
تو مهدآتشی، آتشکـده داری بدامـانت،                     توآذرپادگانی،وَه چه آتش هابه جان داری.
در آتشگاه گشنسبت،سرود مهر می خـوانی،                     نکو گفتـاری و پندار نیک و خوب کرداری.
به تاریخ کهنسـال وطن لختی نگـه کن،هان،                        چه مشکل هابسر برده،زنیرنگ وفسون کاری.
*
برای پاسداری از شکـوه و عزّت ایـران،                        خلف فرزند تو بابک ، همان گردوطن داری.
اگـر جـان باختش او درره آزادی میهن،                          مخورغم چون که صدهابابک ثانی به برداری.
توآذربایجـــــانی وکنام شــــرزه شیرانی،                       توخرم سایه بابک هنوزم روی ســــرداری.
*
درآن دوران که جوروظلم واستبدادحاکم بود،                           تو مشروطه بنا کردی ،زدودی محنت وزاری.
قیام مردمی تو فراز آورد در ایــران،                       شرفمندی ، عزّ و عزّت و مردی و سالاری.
ز جانبازی مردم، عارف و عامی و روحانی،                     بسرشد دولت بیدادوظلم و مردم آزاری.
یلان صدر مشـروطه چو سـتارخان آزاده،                        بزدبرپوزه دشمن، ملقب شد به سرداری .
ثقه الاسـلام روحانی، خیـابانی با عزّت،                     گذشتندازحیات خود که بازآرندابراری.
پدید آمد درایران نهضت حریّت و حرمت،                         زدی برسنگ نکبت شـیشـه عمرستم کاری.
*
حوادث برکشیده صف صف اندرمتن تاریخت،                           چه محنت هاکشیدی زان همه جوروجفاکاری.
شبیخون های دهشتبارچنگیزومغول،ایلغارعثمانی،                   هم اعراب ستم گسـتر،عدوی علم وبیـداری.
هنـوزم آذری پـاک و میهن خواه گـردآئیـن،                               بدامان اشک می بارد،چنان چون ابرآزاری.
قرارترکمان چایت، به خاک تیره بنشـاندت،                            که ازمام وطن کردت جداباخفّت وخواری.
*
سپس آشـوب وبلوای دموکراتان بی پـروا،                           پدیدآمد به آذرپادگان با جوروجباری.
ازآن سوی ارس هردم پیام فتنه می آمـد،                              که بربندند طومـاروطن خواهی وعیّـاری.
چه آفت ها فرود آمددرآذربـایـجـان ما،                              جوانان وطن پرور شـدندآماج غم خواری.
ازآن سو باقراف می داد فرمان دگرگونی،                       دراین سوخائنان درکاروبارمردم آزاری.
به نام انقلاب توده ای آشوب وهرج ومرج،                            به راه افتادقتل وغارت وظلم وگرفتاری.
*
بریده ازوطن خـواهدترابخشـد به بیگـانه،                          بریده باددسـت آن که می پویدخطاکاری.
عـدوی خیـره سـراین بارترفنددگـردارد،                               که بخشدخاک پاکت رابه ارباب دگر،آری.
زبان راکرده دستاویز،سخن ازتجزیه راند،                                 بگوبااوکه ای نادان،تهی ازعقل وهشیاری.
جوان مردان آذربایجان آگاه وبیدارند،                            ونپذیرند نیرنگ خیانت پیشــه مکّاری.
عجب بیهوده می لافی،تو خصم نا خلف،هیهات.                          که گردخودهمی گردی، بسان اسب عصاری،
کنون از "آذری" بنیوش این پندگرانمایه،                           که عاقل درنمی افتد به غرقاب نگونساری.

يحيا خان محمد آذري

در ستايش بابک خرم دين 

بابک دست هايش
بسته بود از پشت
اما مشت
جامه اش از جنس خون و
جام اش از خمخانه زرتشت
خسته تن- جان در خطر- آزرده دل- خاموش
مهر را در سينه مى پرورد
كينه را در خويشتن مى كشت
ارغوان ديدگانش
با شفق ها و شقايق هاى ميهن
گفتگو مى كرد
تيرباران نگاهش بارگاه معتصم را
زير و رو مى كرد
دل
به فرمان دليرى داشت
ترس را
بى آبرو مى كرد
اهرمن
از خشم مى لرزيد
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ
بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ...
اى سگ، اى زنديق
كام ات چيست؟
اى موالى اى عجم
سوداى خام ات چيست؟
پس چرا از ما نمى ترسى؟
پس چرا بر خود نمى لرزى؟
بابك اما
رأى ديگر داشت
كشتى ى انديشه در درياى ديگر داشت
در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما
زندگى در ذهن او معناى ديگر داشت
زير لب
نجواى ديگر داشت
زنده بايد بود و شادى كرد
مام بوم خويش را بايد نگهبان بود
با پيام راستى
با مردمان بايست رادى كرد
اهرمن فرياد زد
افشين
چه مى گويد؟
و افشين- آه افشين- واى افشين
آن گنهكار پريشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونى ى تاريخ
آن همان آكنده از هر گند
آن همان بى ريشه بى پيوند
شرمسار از كرده خود-
سر به زير افكند
اهرمن با تيزخندى گفت
البابك هراسانا؟
و بابك آن گو نستوه
آن ستوه سبلان كوه
آن اسطوره بيگانه با اندوه
آن آئينه دار مزدك و مانى
آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى
چشم در چشم ستم فرياد زد
بسيار آسانا!!
اهرمن فرياد زد
جلاد...
و آن دژخيم...
همان آينه دار مكتب بيداد
با يك ضربه از پهلو
چنان زد تا كه خون فواره زد از مقطع بازو
تهمدل درهم كشيد ابرو
سهمدل خر خنده زد بر او
آسمان كى مى برد از ياد
آندمى كه شيون شمشيرها
پيچيد در بغداد
و بابك- آه بابك- باز هم بابك
تا نبيند اهرمن سرخى ى او را زرد
تا نخواند از نگاهش درد
تا نه پندارد كه پايان يافت اين آورد
چهره را
با خون ناب و تابناكش
ارغوانى كرد
و آنگاه...
تا نيفتد پيش پاى اهرمن
خود را به پشت انداخت
چشم ها را بست
شهپر انديشه را واكرد
بال در بال هماى عشق
گشت و گشت و گشت تا جان را
بر فراز كشور جانانه پيدا كرد
هر طرف هر سو نگه افكند
يك طرف كورش- سياوش- كاوه چون خورشيد
سوى ديگر رستم و گرد آفريد و آرش و جمشيد
و با نورافكن اميد
پيرتوس و خيزش يعقوب را هم ديد
و ديگر گاه...
بر لبانش خنجر لبخند
چشم در چشم هزاران بابك آزاد يا دربند،
با آسودگى جان باخت
او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت
تا ز خشت جان پاك خويش
ايران ساخت
ايران ساخت
ايران ساخت

نشد کاخ ايران پرستي نگون

  ز هجرت چو بگذشت ده سال و چار              بر ايرانيان تيره شد روزگار

 بر آمد خروشان و آسيمه سر                    يكي باد قيرينه از باختر

 چو دوزخ گدازان و سوزنده دم                      شد از تف او روي گيتي دژم

 چو ديوي خروشنده و سهمگين                    از آواش لرزنده پشت زمين

 از اين سان به گلزار ايران گذشت                 گل و ياسمن را به هم در نوشت

 از او نرگس مست و ساغر شكست          وز او سوسن ده ، زبان لب ببست

 در اين بوستان آتشي برفروخت         بر سرو و قد صنوبر بسوخت

 دگر گونه شد رنگ و روي چمن                 كه چيره بر اور مزد اهرمن

 به ايران زمين بر عرب چيره گشت                 جهان بر به آزادگان تيره گشت

 ز ساسانيان روي برتافت بخت            در آمد ز پاي آن همايون درخت

 بر افتاد آيين شاهنشهي               خداوند شد بنده پيش رهي

 نماند از بزرگي و مردي نشان               به پاي اندر امد سر سركشان

 پرستندگان گردن افراختند                    به دهيم شاهنشهان تاختند

 به كاخ شهان آتش افروختند                   جهاني ز نابخردي سوختند

 فرو مايه را چون بريزد هراس                  شود در خداوند خود ناسپاس

 به زير سم اسب و پاي عرب               مداين لگدكوب گشت اي عجب !

 به ايوان كسري عرب راه يافت               برهنه سپهبد برهنه سپاه

 چو هيچ نبدشان از تمدن خبر                 بنگذاشتند از تمدن اثر

 ز بيداد آن مار خوران شوم                   شد ايوان نوشيروان جاي بوم

 همان ايزدي فرش گوهر نگار              كه ديدي در او گاه دي نوبهار

 بيغما ربودند و كردند پست                 گرفتند از آن هر يكي يك به دست

 به علم و ادب نيز كين توختند               همه نامه هاي كهن سوختند

 همه رسمهاي كهن شد به باد                   ز آيين شهان نكردند ياد

 نه تخت و نه تاج و نه زرينه كفش                 نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش

 دليران و شيران ايران زمين                 همه خوار گشتند و عزلت گزين

 كه بد عرصه جولانگه تازيان                  نشيم ددان بود ملك كيان

 مبادا آنكه از چرخ نيلوفري                      فرومايگان را رسد سروري

 عرب اندر ايران پراكنده شد                    زن و مرد و كودك همه بنده شد

 روان شد زبان و خط تازيان                  شد آن پهلواني زبان از ميان

 همي راند هر كس به تازي سخن                   تبه شد همه نامه هاي كهن

 بر افتاد اگر تخت شاهنشهي                     برفت از ميان رسم و راه بهي

 نشد مهر ايران ز دلها بدر                 كه با خون بد آميخته از گهر

 همان عشق آزادي و سروري                 كز آن بود ما را به گيتي سري

 بماند آتش آسا به دلها درون               نشد كاخ ايران پرستي نگون

 

نصرالـ... فلسفي

 

آريانا

چه بگويم از اين نسل پر ماجرا

ياران زردشت و اهورا مزدا

قوي مردان و پاك زنان آريا

كه الم كردند نام بزرگ حماسه سازان تاريخ را

مرداني چون كوروش و داريوش اين آريانا

و مهردادو ارشك و قوم ماد

و پارسيهايي كنار درياي پارس

كه فرجام ساختند ايران ما

بزرگ مبارزاني پاك سيرت      به دور از ريا

كه بودشان طبق اوستا

ياري چون اهورامزدا

به پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك

داشتند انديشه اي پر جسارت و روحي پر محتوا

نشانشان آفتاب بود و خورشيد

و بودشان سياستي آزاد نما

به آتش به سجده نه از شرك و دعا

بل به ياد روشني بخش دنيا

با ياد اهورا

 ديماه آغاز سال و فصل ميترا

و شب زنده داري در كنار آتش و شب يلدا

و امرداد فصلي براي مهرزادگان

نيايش بجا بود و عشق هم بجا

كه فرهاد كوه كن قصه اش با شيرين

و كنار فرانك ,آن بزرگ مرد , آبتين

و زادشان , فريدون بزرگ آرياي پهلوان

دارند از اين قصه هزاران نشان

و آرش

چو تيري درون ميكرد در كمان

همه دلها ميلرزيد

                     در پيكر دشمنان

كنون ما مانده ايم باقي از اين نسل بزرگ

                                                     در دنيا

و حال كه رسيده به ما

                 پيكر ايران از آن نسل محبوب آريا

چون ميتوانيم كرد زندگي ؟

كه بگوييم كه هستيم ز نسل آرياناها

شايد به پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك

و هر روز و شب بودن در تلاش,

 با ياد اهورا مزدا

آري بايد ساخت اين موطن آريا

ميهني كه روزي نعره مي زد از بزرگي در دنيا

و بايد خواند كه ما باقي مانده ايم از نسل آريا

و باز بنا سازيم تخت جمشيدهايي مستحكم تر

با دلهامان , پا برجا

آريانا

اين نيست چيزي دور از حقيقت و يك رويا

بل با اتحادي آريا گونه مي توان ساخت هزاران بنا

كه ما هستيم از نسل آريا

 

آذربایجان قلب ایران است

روز جانبازيست اي بيچاره آذربايجان                  سر تو باشي در ميان هر جا که آمد پاي جان...

اي که دور از دامن مهر تو نالد جان من               چون شکسته بال مرغي در هواي آشيان..

تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو                پور ايرانند و پاک آيين نژاد آريان

اختلاف لهجه مليت نزايد بهر کس                  ملتي با يک زبان کمتر به ياد آرد زمان

گر بدين منطق تو را گفتند ايراني نه اي                  صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان !

بيکس است ايران . به حرف ناکسان از ره مرو                   جان به قربان تو اي جانانه آذبايجان....

با خطي برجسته در تاريخ ايران نقش بست                    همت والاي سردار مهين ستارخان

اين همان تبريز کامثال خياباني در او                     جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان...

اين همان تبريز کز خون جوانانش هنوز                    لاله گون بيني همي رود ارس. دشت مغان.....

استاد شهریار شاعر نامدار ایران

 

ایران افتخار جهان است

 دخترم   تاریخ  را   تکرار   کرد                 قصه ی ساسانیان را باز گفت

تا به خاطر بسپرد  آن قصه را                    چون به پایان آمد،از آغاز گفت

بر زبانش همچو طوطی می گذشت                آن چه با او گفته بود استاد او

داستان         اردشیر       بابکان                 قصه ی  نوشیروان  و   دادِ  او

قصه ای از آن شکوه و فر و کام                  کز فروغش چشم گردون خیره شد

زان جلال ایزدی کز جلوش اش                  مهرومه در چشم دشمن تیره شد

تا بدانچا کز گذشت روزگار                       داستان    خسروان   از  یاد   رفت

تا بدانجا کز نهیب تند باد                          خوشه های   زرنشان  برباد   رفت

گفت:دیدی دستِ خصم تیره رای                 جلوه را از «نامه ی تنسر»گرفت؟

گفتم:اما دفتر ما زیب و رنگ                     از    هزاران   « تنسر »    گرفت

گفت: از پرویز جز افسانه ای                      نیست باقی زان طلایی بوستان

گفتمش با سعدیِ شیرین سخن              رو به سوی بوستان با دوستان

گفت:از چنگ نکیسا نغمه ای                 از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟

گفتمش با شعر حافظ نغمه ها                    سردهد در گوش پندارت سروش

گفت: دیدی زیر تیغ دشمنان                     رونق فرش بهارستان نماند

گفتمش: اما ز جامی یاد کن                     کز سخن گل در بهارستان فشاند

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست       بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت

تا نبینم در نگاهش یاس را                    دیده اش از دیده ی من می گریخت

گفت: دیدی با زبانِ پاکِ ما                   کینه توزی های آن تازی چه کرد؟

گفتمش: فردوسیِ پاکیزه رای                دیدی اما در سخنسازی چه کرد؟

گفت: دیدی پتک شوم روزگار              بارگاه تاجداران را شکست ؟

گفتمش: اما اشک خاقانی چون لعل         تاج شد بر تارک ایوان نشست

گفت: در بنیان استغنای ما                    آتشی فرهنگ سوز  انگیختند

گفتم: اما سالها بگذشت و باز                  دست  در  دامان  ما  آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد            زادگاه گوهرش دریای ماست

در جهان ماهی اگر تابنده شده                آفتابش بوعلی سینای  ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود                  نیستی را روح ما هرگز ندید

ققنوسی گر سوخت از خاکسترش           ققنوسی پر شورتر آمد پدید

جسم ما کوهست کوهی استوار              کوه را اندیشه از کولاک نیست

روح ما دریاست دریایی عظیم                هیچ دریا را ز توفان باک نیست

آن همه سیلابهای خانه کن                   سوی دریا آمد و آرام شد

هر که در سر پخت سودایی ز نام           پیش ما نام آوران گمنام شد

 سیمین بهبهانی

 

صفحه   1   2   3   4   5

پژوهش و گردآوری از ارشام پارسی ,  برداشت کلی این جستار با ذکر نام و آدرس پایگاه  آزاد است

........................................................................................................................................

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:40  توسط ونداد ریسیان | 

سروده های ملی ايران زمين

صفحه   1   2   3   4   5

بخوانیم این جمله در گوش باد                            چو ایران نباشد تن من مباد

Iran Culture & History & Civilization & Nationalism Poem  حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی ابر مرد ایرانی

میهنم تو را می پرستم

 داند خدا که بعد خدا می پرستمت                  هان ای وطن مگو که چرا می پرستمت

ذرات هستیم زتو بگرفته است جان                 چون برتری زجان همه جا می پرستمت

هر صبحدم باز کند آسمان درش                    با سد هزار دست دعا می پرستمت 

چون پای تا سر تو سزاوار حرمت است          با عضو عضو خود سرو پا می پرستمت

چون مرغ پر شکسته ای از آشیان جدا           اینک از آشیان جدا می پرستمت

از یاد رودهای کف آلود نعره زن                 دیوانه ام به شورو سدا می پرستمت

از یاد آن فضای  فروزان  نور  بار                در زیر آن گرفته فضا می پرستمت

از یاد آن چنار کهن سال سبز پوش                در پیش برگ برگ جدا می پرستمت

چون بوی کل بیاد توام می برد بباغ              با لرزش نسیم صبا می پرستمت

هر جا که مطربی کند از عشق نغمه سر        در پرده پرده ساز و نوا می پرستمت

بعد مکان اثر نکند در دیار عشق                 ای دور از نظر بکجا می پرستمت

ثروتمدار شهر سزاوار ذکر نیست                از یاد کودکان گدا می پرستمت

از یاد رفتگان بخون غرق گشته ات              در خون و اشک کرده شنا می پرستمت

از یاد آنک بر لب شمشیر آبدار                    سد بوسه داده روز دعا می پرستمت

از یاد سنگری که سرافراز مردمان              با خون خویش کرده بنا می پرستمت 

گه با صریر خامه و گه با زبان دل              هم آشکار و هم خفا می پرستمت      

 

چکامه وطن

شبي دل بود و دلدار خردمند                    دل از ديدارِ دلبر شاد و خرسند

که با بانگ « بَنان » و نام  ايـران                 دو چشمم شد زشور عشق،  گريان

چو دلبر شور و اشک شوق را ديد                  به شيريني، زمن مستانه پرسيد

بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟                   که بي مهرش، دلي گر هست، دل نيست

به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم                  و در را جز به روي « عشق » بستيم

به يُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتيم                   و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم

وطـن، يعني درختي ريشه در خاک                  اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک

وطـن، خـاکـي سـراسـر افـتـخار است                   که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است

وطـن، يعني نـژاد  آريـايـي                    نـجـابت، مـهـرورزي، بـاصفايي

وطـن، يعني سرودِ رقص و آتش                           به استقبال« نـوروزِ » فـره وش

وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاويد           کـه دل را مي بـرد تـا اوج خـورشـيـد

وطـن، يعني « اوسـتـا » خواندن دل               بـه آيـيـن « اهــورا » مـانـدن دل

وطـن، شوش و چغازنبيل و کارون               ارس، زاينده رود و موج جيحون

وطـن، تير و کمان « آرش » ماست                 سـيـاوش هاي غرق آتش ماست

وطـن، « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست                 کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت

وطـن، آواي « رخش » و بانگ  شبديز                 خروش « رسـتـم » و گلبانگ  پـرويـز

وطـن، چنگ است بر چنگ نکيسا                  سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا

وطـن، نقش و نگار تخت جمشيد                   شـکـوه روزگـار  تخت جمشيد

وطـن، منشور آزادي  کـورش                شکوه جوشش خون  سـيـاوش

وطـن، خرم زدين « بـابـک » پاک                 که رنگين شد زخونش چهره ي خاک

وطـن، « يعقوب ليث » آرَد پديدار                  و يا « نـادر » شَـه پـيـروز افـشـار

وطـن، را لاله هاي سرنگون است                   زِياد « آريوبرزن » غرق خون است

به يک روزش طلوع « مازيار » است                   دگر روزش « ابو مسلم » به کار است

وطـن، يعني دو دست پينه بسته                    به پـاي دار قالي ها نـشـسـتـه

وطـن، يعني هنر، يعني ظرافت                    نـقـوش فـرش، در اوج لطافت

وطـن، يعني تفنگ  بختياري               غـرور مـلـي و دشمن شـکاري

وطـن، يعني « بلوچ  و کردستان » با صلابت                 دلـي عـاشـق، نگـاهي با مـهـابـت

وطـن، يعني خروش  شروه خواني                     زخـاک پـاک « مـيـهـن » ديـده بـاني

وطـن، يعني بلنداي  دماوند                   زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند

وطـن، يعني « سهند » سرفرازي                   چنان « ستارخان »اش پاکبازي

وطـن، يعني سخن، يعني خراسان                  سـراي جاودان عشق و عرفان

وطـن، گل واژه هاي شعر  خيام                    پيام پر فروغ  پـيـر بـسـطـام

وطـن، يعني « کمال الملک » و  عطار                  يـکـي نـقـاش و آن يـک مـحو ديـدار

در اين ميهن دو سيمرغ است در سير                يکي « شهنامه » ديگر،  منطق الطير 

يکي من را زِ هَر، من، مي رهاند                     يکي دل را به دلـبر مي رسـاند

وطـن، خون دل « عين القضات » است                نيايش نامه ي « پـيـر هـرات » است

خراسان است و نسل سربداران                    زجان بگذشتگان در راه ايران

وطـن، يعني « شفا »، « قانون »،  اشارات               خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات

 نظامي  خوش سرود آن پير کامل                 « زمـين باشد تن و ايـرانِ ما دل »

وطـن، آواي جان شاعر ماست                   صداي تار « باباطاهر » ماست

اگر چه قلب طـاهـر را شکستند                  و دستش را به مکر و حيله بستند

ولي ماييم و شعر سبز دلدار                    دو بيت طاهر و هيهات بسيار

وطـن، يعني « تو » و گنجينه راز              تَـفَاُل از  لـسـان الغيب شيراز

وطـن، دارد سرود « مثنوي » را                 زلال عـشـق پـاک مـعـنـوي را

تو داني « مولوي » از عشق لبريز                   نشد جز با نگاه  شمس تبريز

مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است                   همان نقشي که در « نقش جهان » است

وطـن، يعني سـرود مـهـرباني                 وطـن، يعني  درفش کاوياني

زعطر خاک ميهن گر شوي مست               کوير لوت  ايران هم عزيز است

وطـن، « دارالفنون »،  ميرزاتقي خان           شـهـيـد سـرفـراز  فـيـن کـاشـان

وطـن، يعني « بهارستان »،  مصدق               حـضـوري بي ريا چـون صبح صـادق

زخاک پاک ما « پـروين » بخيزد                     بهار ، آن يار مهر آيين، بخيزد

که از جان ناله با مرغ سحر کرد                    دل شـوريـده را زيـر وزبـر کرد

وطـن، يعني صداي شعر « نيما                     طـنـيـن جـان فـزاي مـوج دريا

وطـن، يعني « خزر »، « صياد »، جنگل                   « خليج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »

وطـن، يعني « ديار عشق» و اميد                     ديار ماندگار نـسـل خـورشـيـد

کنون اي « هم وطن »، اي جان جانان                  بيــا بـا مـا بـگـو پـايـنـده ايـران

شاهکاری از استاد بادکوبه اي

 

 دشمنان ايران در کمين کشور اهورايي ما هستند 

پیراهنت را پاره کردند                     مرد و زنت آواره کردند

خاک تورا خونین نوشتند             آنها که ننگ این بهشتند

گنجینه هایت رفته تاراج             جان تو را صد زخمه آماج

فرهنگ تو رو به زوال است           امروز آسودن محال است

مرز تو بر مرد تو بستند                   از هر طرف پشتت شکستند

صدبار جانت را دریدند                   پیراهنت بر تن کشیدند

نام تورا بر نیزه کردند                  نابودی ات انگیزه کردند

آزادگانت مرده در بند                  آزادیت را حبس کردند

خون می زند فواره از چشم                 در بند بند جان تو خشم

مام من ای مام قلندر                   ای خوبتر از مهر مادر

خاک من ای خاک تکیده                  ای جان به لبهایت رسیده

کشتند و آتش ها کشیدند                    گیسوی نازت را بریدند

نوباوگانت طعمه تیر                   بر هرچه فرق آثار شمشیر

خاک من آه ای آریا پوش               یلدا و نوروزت فراموش؟

یک قطره مانده تا رهایی          ای قطره ی خونم کجایی؟

شمیم

 

تو را اي کهن بوم و بر دوست دارم  

اگر ایران بحز ویران سرا نیست                     من این ویرانسرا را دوست دارم

اگر تاریخ ما افسانه رنگ است                 من این افسانه ها را دوست دارم

نوای نای ما گر جانگداز است                   من این نای و نوا را دوست دارم

اگر آب و هوایش دلنشین نیست                  من این آب و هوا را دوست دارم

بشوق خار صحراهای خکش                  من این فرسوده پا را دوست دارم

من این دلکش زمین را می پرستم              من این روشن سما را دوست دارم

اگر بر من ز ایرانی رود زور                  من این زور آزما را دوست دارم

اگر آلوده دامانید اگر پاک                           من ای مردم شما را دوست دارم

پاینده و جاوید ایران

شادروان مهدی اخوان ثالث

 

خداوندا سرزمين اهورايي ايران را محافظت کن

ای آفریدگار پاک

ترا پرستش می‌کنم و از تو یاری می‌جویم

برای پایداری و سرافرازی میهن پرافتخار خود؛

برای سرافرازی و پیروزی ملت بزرگوارم

که همیشه وفادار به تو و راه راستی بوده است

نیایش می‌کنم ترا

ترا ای نگهدار مرز و بوم ایران کهن

پایدار ساز سرزمین نیاکان مرا

تا دنیا بپاست

تا زمین می‌گردد

تا خورشید می‌فروزد

تا ستاره‌ها بر سینه آسمان می‌درخشند

میهن بزرگ مرا پیروز و کامیاب کن

مرزهای میهن مرا از گزند نیروهای اهریمنی دور بدار

از بلندی کوه‌های مرزوبوم قفقاز تا دورافتاده‌ترین کرانه‌های بحرین

ازدامان آمودریا تا کناره‌های دجله خروشان و کف‌آلود

پروردگارا، پاینده‌دار این سرزمین پاک نیاکان را 

سروده اي از مکتب پان ايرانيسم و ايران بزرگ

 

 فرياد بحرين ايراني

منم بحرین نفت آلوده دامن                  که بر تن آتشم افروخت دشمن

منم ایران زمین را عنبرین خاک                 منم ایرانیان را پاک مسکن

جنوب ملک را باغی فرح زا                  خلیج فارس را جایی مزین

به ایران فخر دارم همچو رستم                  ز ایران نام دارم همچو قارن

بیایم چون نهد بیگانه زنجیر                     که باشد طوق ایرانم به گردن

از ایران یاد دارم داستان ها                   ز عهد گیو و گودرز و تهمتن

درود من به شه عباس کز مهر                 زشر پرتقالم داشت ایمن

کنون چندیست کز هجران مادر                  مرا چهری است زرد و وزآژن

زیاد میهنم چون بشکند دل                    فراقش را چنان تاب آورم من

بود داغم به دل چون لاله از غم                 اگر چه آتشین رویم چو لادن

ز ایران دورم و بیگانگان را                      به چاه جور در بندم چو بیژن

تنی را مانم از این قصر بی سر                    سری را مانم از این قصر بی تن

مرا از شیخ عار آید که دارم                   نشان از شهریاران مهیمن

نوایی آید از ایران به گوشم                     کند شادم بیان بانک ارغن

خدایا در دل اندازش که بازم               رها سازد ز چنگ دیو ایمن

کز ایرانم جدا کردن نباشد                به غیر از آب ساییدن به هاون

 

منم فرزند ایران زمین نواده کوروش و کاوه

من آگاهم٬ من از گشت هزاران ساله ی تاریخ٬
ز ایران و انیران٬ کاوه و ضحاک٬
در دل یادها دارم
و آگاهم من از شاپور ساسان٬ شاه ایران
کاو سزای قوم نافرمان تازی در کفش بگذاشت
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب
آن روز نگون بختی٬
که قومی گرسنه٬ نادان و سرگردان٬
چو توفانی به قلب تیسفون ناگاه تازیدند
همه گنجینه ها زیر و زبر کردند
تمام یادمان علم و دانش را بسوزیدند
درفش کاویانی٬ اعتبار و فخر ایرانی
به چنگ و ناخن و دندان بدریدند
و هر جایی گذر کردند٬ گرد مرگ پاشیدند
من آن یادگار ننگ و بیداد عرب
بر خویش می پیچم
آن گردان جان بر کف٬
ز خوزی و خراسانی٬ دلیر آذری٬ کرد و سپاهانی٬
گیل و بلوچ و دیلمی٬ اقوام ایرانی٬
سر تسلیم ناوردند بر مشتی بیابانی
و اینکه این منم یکتا٬
ایرانی ایرانی٬
فرزند هرمز خوزی و پیروز نهاوندی٬
هزاران ساله ی مانای تاریخم
که تا خورشید می تابد
و تا خون در رگ فرزند ایران گرم می جوشد٬
مرا مزدا اهورا از برای ملک ایران پاس می دارد

 

من ایرانی ام

چشم مخملی من
شکوه آینده
امروز
این عشق ماست ، عشق به مردم
بگذار
درفش سرخ
زیبایی ترا بستایم
من کور نیستم
باید ترا بستایم می دانم
اما کجاست
جای دیدن تو
وقتی که هم وطنم بررده
و خاک خوب ترا جراحی می کنند
باید که خاک من
از خون من
بنا گردد
بنای آزادی
بی مرگ و خون
کی میسر شد ؟
پیکار می کنم
می میرم
این است عشق من
می دانی

خسرو گلسرخی

ایران ما افتخار جهان

سالها مشعل ما پیشرو دنیا بود                   چشم دنیا همه روشن به چراغ ما بود

درج دارو همه در حکم حکیم رازی                   برج حکمت همه با بوعلی سینا بود

با حکیمان جهان مشق خطی خوانا بود               عطر عرفان همه با نسخه شعر عطار بود

اوج فکرت همه با مثنوی مولانا بود                داستانهای حماسی به سرود و بسزا

خاص فردوسی و آن همت بی همتا بود                پند سعدی کلمات ملک العرش علا

عزل حواجه سرود ملا اعلا بود                    کاوه ماست که بر قاف قرون عنقا بود

"تاج تاریخ جهان کوروش بزرگ هخامنش است"              کز قماشی و منشی محتشم و والا بود

عدل کسری چه همایی است همایون سایه               که نه بر صحنه تاریخ چنین سیما بود

شاه شطرنج فتوحات همانا نادر                   کز سلحشوری و لشگر شکنی غوغا بود

خاتم گمشده را باز بجو ای ایران               "که بدان حلقه جهان زیر نگین ما بود"

استاد شهریار شاعری نامی ایران

 

زنده باد هواداران وطن

زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن                       هم وطن غمخوار او، هم اوست غمخوار وطن

دکتری فهمیده باید ، دست در درمان زند                              تا زنو بهبود یابد ، حال بیمار وطن

هر که دور از میهن خود ، در دیار غربت است                         از برایش سرمه چشم است ، دیدار وطن

تا خس و خار خیانت را ، نسازی ریشه کن                            کی مصفّا می شود ، بهر تو گلزار وطن

پیکر مام وطن ، دانی چرا خم گشته است ؟                         زان که مشتی اجنبی خواهند ، سربار وطن

به که در فکر وطن ، باشیم و فکر کار او                                پیش از آن کز دست ها بیرون رود کار وطن

رهی معیری

شور وطن

هر که را بر سر زسودای وطن افسر بود                               هر کجا باشد تنی اهل وطن را سر بود

هر که از میهن سخن گوید کلامش دلرُباست                        نغمه های بلبل این باغ رنگین تر بُود

هر که از نام وطن دارد کلام او نشان                                  نامش آخر زینت اوراق هر دفتر بُود

هر که بهر زیب و زیور رو نتابد از وطن                                   چهره مام وطن را زینت و زیور بُود

آنکه از راه خیانت سرور جمعی شده است                           زان بود ارباب که آن ارباب را نوکر بود

آنکه در هر کار می رقصد به ساز اجنبی                               تازه گر شیرین برقصد لنگه عنتر بُود

مهر میهن ، پرتو مردانگی ، عزمی قوی                                این سه تا تنها دوای درد این کشور بُود

رهی معیری

عشق وطن

سیل آشوب ، روان گشت به کاشانه ما                               سوخت از آتش بیدادگری خانه ما

آه از آن سودپرستان که زبی انصافی                                  طلب گنج نمایند ز ویرانه ما

نارفیقان عوض مزد به ما زجر دهند                                     گر چه خم گشت زبار رفقا شانه ما

دوست خون دل ما خورد به جای می ناب                             در عوض زهر بلا ریخت به پیمانه ما

در ره عشق وطن از سر و جان خاسته ایم                           تا در این ره چه کند همّت مردانه ما

شرف خانه خود گر تو و من حفظ کنیم                                 نشود خانه بیگانه شرف خانه ما

قد علم کن به سرافرازی و مردی چون شیر                           ورنه عشرتکده خرس شود لانه ما

رهی معیری

ایران پرست باش

دست ار هد به پای گل و لاله مست باش                            جامی بنوش و بی خبر از هر چه هست باش

بر فرق دوستانِ دو رو ، پشت پای زن                                  در جنگ دشمنان وطن ، چیره دست باش

فتح و شکست ، لازمۀ زندگی بُوَد                                       ای مرد زندگی ، پی فتح و شکست باش

ترکی و پارسی ، نکند فرق پیش ما                                    از هر کجا که زاده ای ایران پرست باش

رهی معیری

بد خواهِ وطن

آن درد کدام است ؟ که درمان شدنی نیست                        و آن لطمه کدام است ؟ که جبران شدنی نیست

بیمارِ وطن ، این همه از درد چه نالد ؟                                 دردی به جهان نیست که درمان شدنی نیست

آن را که بوَد در صدد تفرقۀ ما                                            بر گوی ، که این جمع پریشان شدنی نیست

هر چند که امروز خوشی ، جنس گران است                         آن جنس گران چیست ؟ که ارزان شدنی نیست

کم گوی که آسان نشود مشکل ملّت                                  آن مشکل مرگ است ، که آسان شدنی نیست

بدخواه وطن ، بهر تو دلسوز نگردد                                      زین گرگ بیندیش ، که چوپان شدنی نیست

رهی معیری

 

جوان ایرانی

یکی گیتی یکی یزدان پرستد                       یکی پیدا یکی پنهان پرستد

یکی بودا وآن دیگر برهمن                         دگر زان موسی چوپان پرستد

یکی از روی دستور اوستا                       فروغ و خاور و رخشان پرستد

یکی ذات مسیح ناصری را                        بسان حضرت سبحان پرستد

گروهی پیرو وخشور تازی                  حدیث و سنت و قرآن پرستد

اگر پرسی ز کیش پور داوود                   جوان پارسی ایران پرستد پرستد

استاد ابراهیم پورداوود

 

نگهبانِ وطن

ای وطن خصم ترا سنگ به جام افتادست                             تشتِ رسوایی این بوم زبام افتادست

آتش کینه برافروز ، که در خانۀ ما                                       هر دغل پیشه در اندیشۀ خام افتادست

روز خون ریختن از خائن مُلک است امروز                               از چه شمشیر تو ، در بند نیام افتادست

ریشۀ خصم برافکن که زبون گشت و ضعیف                           جانِ این گرگ برآور ، که به دام افتادست

سرِ بیگانه پرستان به کمند است بیا                                   تا ببینی که به دام تو کدام افتادست

خون ما خورد بداندیش و کسی آگه نیست                           بس که نوباوۀ جَم ، در پی جام افتادست

یوسف مُلک به زندان بلا مانده اسیر                                   بر رخ مهر ، سیه پردۀ شام افتادست       

ای نگهبان وطن نوبتِ جانبازی توست                                   سر فدا ساز ، که هنگام سر افرازی تو افتادست

رهی معیری

عشق ایران

پی دانش و علم کوشش کنیم                                          جهان روشن از نور دانش کنیم

نکو سیرت و مهربانیم ما                                                  هواخواه درماندگانیم ما

به بیچاره مردم ، نکوئی کنیم                                            ستمدیده را ، چاره جویی کنیم

به پاکی ، زگل ها رباییم گوی                                            که پاکیزه روییم و پاکیزه خوی

به آموزگاران خود بنده ایم                                                که آموزگاران آینده ایم

زدانش چراغی است ما را به دست                                    فضیلت شناسیم و دانش پرست

به نیکی ، که پیرایۀ گنجِ ماست                                         غم و رنج مردم ، غم و رنج ماست

چو خورشید و مه تابناکیم ما                                             که فرزند این آب و خاکیم ما

وطن خواه و ایران پرستنده ایم                                          که با عشق ایران زمین زنده ایم

رهی معیری

 

صفحه   1   2   3   4   5

پژوهش و گردآوری از ارشام پارسی ,  برداشت کلی این جستار با ذکر نام و آدرس پایگاه  آزاد است

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:40  توسط ونداد ریسیان | 

سروده های ملی ايران زمين

صفحه   1   2   3   4   5

بخوانیم این جمله در گوش باد                            چو ایران نباشد تن من مباد

جانم فدای ایران زمین The Great Iran  - Iran Culture & Civilization

باید در راه ایران شهید شد

می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر قلم زبان دل نیست

گفتم : باید زمین گذاشت قلمها را

دیگر سلاح سر سخن کارساز نیست

باید سلاح تیز تری برداشت

باید برای جنگ

از لوله تفنگ بخوانم

با واژه فشنگ

میخواستم شعری برای جنگ بگویم

شعری برای شهر خودم شهر جنگ و جنگ

دیدم که لفظ ناخوش موشک را

باید به کار برد اما

موشک زیبایی کلام مرا میکاست

گفتم که بیت ناقص شعرم

از خانه های شهر که بهتر نیست

بگذار شعر من چون خانه خاکی مردم

خرد و خراب باشد و خون آلود

باید که شعر خشم بگویم

شعر مقاومت شعر فصیح فریاد

دکتر قیصر امین پور

 

در ستایش فردوسي ابر مرد ايران زمین

           آنچه کورش کرد و دارا  و آنچه زرتشت مهین                             زنده گشت از همت فردوسی سحر آفرین

نام ایران رفته بود از یاد تا تازی و ترک                               ترکتازی را برون راندند لاشه از کمین

              شد درفش کاویانی باز برپا تا کشید                              این سوار پارسی رخش فصاحت زیر زین

آنچه گفت اندر اوستا زرتشت و آنچه                                  اردشیر پاپکان تا یزدگرد به آفرین

             زنده کرد آنجمله فردوسی به الفاظ دری                                        این است کرداری شگرف - این است گفتاری متین

               ای حکیم نامی ای فردوسی سحر آفرین                                  ای بهر فن در سخن چون مرد یک فن اوستاد

شور احیای وطن گر در دل پاکت نبود                                       رفته بود از ترک و تازی هستی ایران به باد

خلقی از تو زنده کردی ملکی از نو ساختی                           عالمی آباد کردی خانه ات آباد باد  

شادروان ملک الشعرا بهار 

 

ما گروه وطن پرستانیم

مـا کـه اطفـال ایـن دبستانیم            همــه از خـاک پــاک ایرانیـــم

 همــه بـا هــم برادر وطنـیـم             مهربان همچو جسم با جانیـم

اشرف و انجــب تمــام ملـــل           یـادگـــار قـدیـــــم دورانــیــــم

وطن ما بــه جای مادر ماست           مـــا گروه وطـــن پرستــانیـــم

شکــر داریــم کـــز طفولیــت           درس حب الوطن همی خوانیم

چون که حب وطن ز ایمانست           مـا یقیـنــا ز اهـــل ایمـــانیــم

گر رسد دشمنی برای وطـن            جـــان و دل رایگــان بیفشانیم

ایرج میرزا

 

خروشان شو خراساني

خراساني طلسم مكر استبداد را بشكن                      سكوت درد هاي ديده از بيداد را بشكن

بگوش رود و صحرا واژه ي برخيز جاري كن                           وتا بو هاي فرزند كك كهزاد را بشكن

مسير انحطاط حتم را تا چند پيما يي؟                         غرور كينه ريز مردم شياد را بشكن

مثال مردم گيتي است تدبير نياكانت                            مد بر باش خصم ميهن اجداد را بشكن

ز نيرنگ عدو هشدار بوي مرگ مي آيد                          تبر شو خشم شو زنجير از فولاد را بشكن

سكوتت بنيه مي پوسد، خروشان باش، جاري شو                 به گوش بسته ي آدمكشان فرياد را بشكن

خراساني ديگر بنياد كن عاري ز مجهولي                  هزار استوره ي جعلي بي بنياد را بشكن

عبدالقدير رحيمي از خراسان بزرگ(افغانستان)

 

وطن من ایران

ای خطه ایران میهن ای وطن من                  ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

تا هست کنار تو پر از لشگر دشمن                 هرگز نشود خالی از دل محن من

دردا و دریغا که چنان گشتی بر برگ                کز یافته خویش نداری کفن من

بسیار سخن گفتم در تعزیت تو               آوخ که نگریاند کس را سخن من

و آنگاه نیوشند سخنهای مرا خلق                کز خون من آغشته شود پیرهن من

و امروز همی گویم با محنت بسیار               درد او دریغا وطن من وطن من

شادروان ملک الشعرا بهار 

 

به ‌فرزند ايران‌

فرزند ايران‌، ای عزيز از وطن‌دور!                       بپذير از من‌، از صميم‌دل‌، درودی 
ای چشم‌اميد پدر روشن‌به‌رويت                   ‌مادر به‌يادت‌خوانده‌هر روزي سرودي
زان‌دم‌كه‌رفتی از وطن‌زی شهر غربت                 ‌شوق‌توام‌خيزد ز هر آوای رودی
رفتی هنر آموزی و دانش‌به‌هر شهر                وز گفت‌دانايان‌بري هر روز سودی
اينك‌زمانی شد كه‌از تو دور مانديم‌                   نه‌ديدنی، نه‌ لذت‌ گفت‌و شنودی
آغوش‌بگشاده‌ست‌بر روی تو «ايران‌»                 چون‌جلگه‌ای عطشان‌به استقبال‌رودی
هر چند غرب‌از تو كند بس‌دلربايي                 مغرب‌ندارد در بر مشرق‌نمودی
از شرق‌نور عشق‌می‌تابد به‌گيتی                   وز غرب‌خيزد شعله‌ای جانسوز و دودی
هرگز مبُر پيوند خود از ملت‌خويش                    ‌بی تار كی يارد نسيجی ساخت‌پودی؟
ما گنج‌ها داريم‌از فرهنگ‌و معنی                     رخشنده‌گوهرهای ناب‌و نابسودی
گه‌در سعادت‌بوده‌ايم‌و گاه‌در رنج                     ‌هر ملتی دارد فرازی و فرودی

غربت‌نخواهدشد وطن‌، گرخود بهشت‌است                   ‌لذت‌ندارد زندگی بی زاد و بودی
اين‌چامه‌را گفتم‌به‌شوق‌روز ديدار                   بفرستمت‌اينك‌به‌رسم‌يادبودي
زودا كه‌باز آيی اثر از من‌نيابی                چونان‌كه‌در مرز افق‌خط كبودي!

دكتر غلامحسين‌ يوسفی

 

گلهای خرمشهر زیبا

ای شهر خرمشهر ای خاک گهر خیز                ای سینه پر آذرت از غصه لبریز

خاکت ببوسم خاک تو بوسیدنی شد                 گلهای خرمشهر من بوئیدنی شد

ای قله ایثار و محراب عبادت                             آی ای مقام شهر ای شهر شهادت

آوای الوند رود بشنو که شعر فتح خواند                 نخلت اگر سوزند برجا ریشه ماند

خورشید از خون سرزند بر خون نشیند                 تا شام بد فرجام دشمن را ببیند

سوی تو مرغان مهاجر با آیند               بر آشیان سبز در پرواز آیند

با من بخوان شعر ظفر ای بندر سبز                   شب سر شد و آمد سحر ای بندر سبز

بانو سپیده کاشانی

پارسي

((گل نیست،ماه نیست دل ماست پارسی                                      غوغــــای کٌه،تـــرنم دریاست    پارسی))

آری حقیقت است کـــــه زیبا ست پارسی                                   چشم و زبان و جــان و دل ماست پارسی

رنگین وروشن است وسرافرازو دلنشین                                      گــل ،مــاه،کٌه، ترنم دریــــــا ست پارسی    

از هرچه هست درخور اعزاز  برتر است                                   یعنی  به مــا سعادت د نیــــا ست پارسی

اوج است و سرفرازی و پایایی و شکوه                                     تــازند گیست زنـــده و پـــایا ست پارسی

 جسم فسرده تــازه  شــود از تــــــرنمش                                   جان بخش چون سرود اوستاست پارسی

برآسمان شـــعر و اد ب همـــچو روشنان                                   رخشنده در نهــــایت  شبهــا ست پارسی

بارهزار گـــونه خـــــرد میکشد بـــد وش                                  شـــاهنشهء مـــــد بــــروداراست پارسی

کـــــاخ بلند قــــــــــا مت فرهنـــــگ آریا                                     رنـــگین کمـــــان رستم  معناست پارسی

فرهنگ و شعر و فلسفه و دانش  حـکیم                                     شمشیر و گرز و تیر شهنشاست  پارسی

همچون خرد فروهر نیکی ست در جهان                               گـــل واژه ء بهــــــار اهوراست  پارسی

گسترد بــــال بر زبر هــــــــند تا به چین                                 سیمرغ توس و بلخ و بخاراست پارسی

کــــی گرددش حـــریف زبان مهاجمـــین                                     این هاست چون زمین و ثریاست پارسی

آماج تیـــر کج منشان گشــــته قرنهاست                                  امـــا ستاده است چو کٌــه، راست پارسی

جـــامی و رودکی  و سنـــــایی و مولوی                                 پیران بلــخ ناصــــــرو سیــناست پارسی

عطارو شمس وحافظ وسعدی و گنجه یی                                  فردوسیی بزرگ و تـــــوانا ست پارسی

زیب النسا و مـخفی و فــــرزانه و فروغ                                   پروین و رابعه همـــــه اینها ست پارسی

جام جم است وکشتی نوح وسروش نیک                              آیینــــه دار گـــــوهـــر بـــــالاست پارسی

گــــرپرنیان دری بود و حٌـــله تاجیــــکی                                      ابریشم انــد جمله چـــو د یباست پارسی

در رزم آزرخـــش و تــــرنم به گـــاه بزم                              خشم است و لطف یعنی معماست پارسی

شمشیر و چلـــچراغ خـــــراســانیان بود                                    اســـطوره  مقاومـــت مـــــــاست پارسی

تضمــین دی ضمــــانت امروز مـــــا بود                                  جـــــان مایهء تفــــــکر فرداست پارسی

اسماعیل خراسانپور (از افغانستان آريانا)به اقتفاء شعرزنده یاد قهار عاصی

 

عيد جم

(سرودن اين مسمط ، موجب برانگيختن خشم ضيغم‌الدوله قشقايي ، حاكم وقت يزد ، و دوخته شدن دهان شاعر شد.)

عيد جم شد اي فريدون خو ، بت ايران پرست                    مستبدي خوي ضحاكي است اين خو ، نه زدست

حاليا كز سلم و تور انگليس و روس هست                      ايرجِ ايران سراپا دستگير و پاي‌بست

به كه از راه تمدن ترك بي مهري كني                         در ره مشروطه اقدام منوچهري كني

اين همان ايران كه منزلگاه كيكاوس بود                        خوابگاه داريوش و مأمن سيروس بود

جاي زال و رستم و گودرز و گيو و توس بود                     ني چنين پامال جور انگليس و روس بود

اين همه از بي حسي ما بود كافسرده‌ايم                  مردگان زنده ، بلكه زندگانِ مرده‌ايم

اين وطن رزم‌آوري مانند قارن ديد است                      وقعه‌ي گرشاسب و جنگ تهمتن ديده است

هوشمندي همچو جاماس و پشوتن ديده است                     شوكت گشتاس و دارايي بهمن ديده است

هرگز اين‌سان بي كس و بي يار و بي ياور نبود                        هيچ ايامي چو اكنون عاجز و مضطر نبود

رنج‌هاي اردشير بابكان بر باد رفت                         زحمت شاپور ذوالاكتاف حال از ياد رفت

شيوه ي نوشيرواني ، رسم عدل و داد رفت                        آبروي خاك ما ، بر بادِ استبداد رفت

حاليا گر بيند ايران را چنين بهرام گور                         از خجالت تا قيامت سر برون نارد ز گور

آخر اي بي شور مردم ، عِرق ايراني كجاست؟                    شد وطن از دست ، آيين مسلماني كجاست؟

حشمت هرمز چه شد ، شاپور ساساني كجاست؟                       سنجر سلجوق كو ، منصور ساماني كجاست؟

گنج بادآور كجا شد ، زرِ دست افشار كو؟                           صولت خصم افكن نادر شه افشار كو؟

اي خوش آن روزي كه ايران بود چون خلد برين                      وسعت اين خاك پاك از روم بودي تا به چين

بوده از حيث نكويي جنت روي زمين                                 شهرياران را بر اين خاك از شرف بودي جبين

ليك فرزندان او قدر ورا نشناختند                                جسم پاكش را لگدكوب اجانب ساختند

شد ز دست پارتي اين مملكت بي بوي و رنگ                        پارتي زد شيشه ايران را به سنگ

پارتي آورد نام نيك ايران را به ننگ                                پارتي بنمود ما را بنده اهل فرنگ

اين همه بي همتي نبود جز از اهل نفاق                             چاره اين درد بي‌چاره است علم و اتفاق

خواهي ار توضيح عالم اي رفيق هم‌وطن                             گوش خود بگشا و توضيحات آن بشنو ز من

تا نگويي علم باشد منحصر در لاولن                                 يك فلزي كان مساوي هست در قدر ثمن

عالم آن را موزر و توپ و مسلسل مي‌كند                        جاهل آن را صرف خاك‌انداز و منقل مي‌كند

ور ز من خواهي تو حسن اتفاق و اتحاد                          جنگ ژاپوني و روسي را سراسر ياد آر

تا بداني دولتي بي قدر و جاهي با نژاد                           خانه ي شاهنشهي چون روس را بر باد داد

اهل ژاپون تا به همديگر نه پيوستند دست                            كي توانستند روسان را دهند اينسان شكست

گر ز بادِ كبر و نارِ جهل برتابيم روي                                شايد آب رفته‌ي اين خاك باز آيد به جوي

ليك با اين وضع ايران مشكل است اين گفتگوي                       چون كه ما كرديم اكنون بر دو چيز زشت‌خوي

نيمه اي از حالت افسردگي بي حالتيم                             نيم ديگر كار استبداديان را آلتيم

گه به ملك ري به فرمان جواني با شتاب                             كعبه‌ي آمال ملت را كنيم از بن خراب

گاه اندر يزد با عنوان شور و انقلاب                                   انجمن سازيم و ننديشيم از اين ارتكاب

غير ما مردم كه ناز جهلمان افروخته                            تا به اكنون كي در بيت‌المقدس سوخته؟

اين وطن در حال نزع و خصمش اندر پيش و پس                        وه چه حال نزع كورا ، نيست بيش از يك نفس

داروي او اتحاد و همت ما هست و بس                              ليك اين فريادها را كي بود فرياد رس ؟!

اي هواخواهانِ ايران نوبت مردانگي‌است                             پاي غير آمد ميان ، ني وقت جنگ خانگي است

تا كه در ايران ز قانون اساسي هست نام                          تا دهد مشروطه ، آزادي به خيل خاص و عام

تا ز ظالم مي نمايد عدل ، سلبِ احترام                             هر زمان اين شعر مي گويم پيِ ختم كلام

مجلس شوراي ايران تا ابد پاينده باد                         خسرو مشروطه‌ي ما تا قيامت زنده باد

خود تو مي داني نيم از شاعران چاپلوس                            كز براي سيم بنمايم كسي را پاي بوس

يا رسانم چرخ ريسي را به چرخ آبنوس                       من نمي گويم تويي درگاه هيجا همچو توس

ليك گويم گر به قانون مجري قانون شوي                    بهمن و كيخسرو و جمشيد و افريدون شوي

محمد فرخي يزدي

 

نيايش ايران زمين

آفتابت ، که فروغ رخ « زرتشت» در آن گل کرده ست
آسمانت ، که زخمخانه « حافظ» قدحی آوردست
کوهسارانت ، که بر آن همت « فردوسی» پر گسترده ست
بوستانت ، کز نسیم نفس « سعدی» جان پرورده ست
همزبانان من اند
مردم خوب تو این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان ، غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا ، قد برفراختگان ، سینه سپر ساختگان
مهربانان من اند

نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند ، ببینند که آواز از توست
همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد

خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد

شادروان فريدون مشيري 

 

ايران هرگز چنين نبود 

کشور دارا ( داریوش ) هرگز چنین بی پاسبان نبود          خانه نوشیروان هرگز چنین بی در نبود

شیر و خورشید ای دریغ از جنبشی می کرد از آنک                خرس و روبه را گذاری بر یک آبشخور نبود

شادروان ملک الشعرا بهار 

 

فتنه‌ ‌آذربایجان‌
فغان‌كه‌آتش‌كین‌، آشیان‌ِ ما را سوخت                              ‌به‌غیرِ ناله‌نخیزد، نوایی‌از دهنی‌
گسست‌رشته‌ی‌پیوند، یارِ دشمن‌خوی                       ‌شكست‌حقّه‌ی‌ الفت‌، حریف‌ِ حق‌شكنی‌
جفای‌ِ زاغ‌و زغن‌بین‌، كه‌از سیاه‌دلی‌                          به ‌بلبلان‌نگذارند گوشه‌ی‌چمنـی‌
به‌تیره‌بختی‌ِ ما، شمع‌انجمن‌سوزد                          به‌هر كجا كه‌حریفان‌كنند انجمنی‌
بنای‌ِ خانه‌ی‌بیداد ، واژگون‌ گردد                           به‌دست‌ِ تبرزنی‌ ، یا به‌آه‌ِ پیرزنی‌
كسی‌كه‌بد به‌وطن گفت‌، بی‌وطن‌بادا!                       كه‌بر وطن‌نزند طعنه ‌، غیرِ بی‌وطنی‌
اگر «میانه‌» و «تبریز» و «اردبیل‌» افتاد                      به‌دست‌ِ غیر، چو گنجی‌به‌دست‌ِ راهزنی‌
به‌صبر كوش‌تو ای‌دل‌، كه‌حق‌رها نكند                         چنین‌عزیز نگینی‌، به‌دست‌« اهرمنی‌»

محمدحسن‌معیری‌(رهی‌)

 

خطابه آریوبرزن به اسکندر گجستک

بدان ای سکندر بعد از مرگ من                بعد از ریزش آخرین برگ من

توانی گشایی در پارس را                    نهی بر سرت افسر پارس را

ز خاک جم و کاخ شاهنشاهان           قدم چون نهی با دگر همراهان

مباد شوی غره از خویشتن            که ایران بسی پرورد چو من

 

قبيله كتيبه‌هاي كهن

من ايراني‌ام
و از تبار غزل‌هاي شكوهمند
سروهاي سربلند
كه در وسعت قافيه‌ها قد كشيده‌اند
من از قبيله كتيبه‌هاي كهن‌ام
و اين تبار را
به هزار خون دل فردوسي
و دغدغه‌هاي هزار رودكي
و در نگاه نقش‌هاي منوچهري
و بركجاوه رنج‌هاي ناصرخسرو
و دخيل نيازهاي مولوي
رازهاي مولوي
از گزند باد و باران
و از تبرهاي قوم‌كش زمانه
به سلامت گرفته‌ام
من اين قبيله را
از هرچه نيرنگ
از هرچه نيزه
و از هرچه تفنگ‌هاي وحشي
در پشت سپرهاي مثنوي
در پناه سنگرهاي دوبيتي
در كوچه‌هاي ترديد خيام
و در لابلاي حرير چكامه‌هاي عشق
و مثل‌هاي صائب و انوري
در قاب غزل‌هاي حافظ
به يادگار گرفته‌ام
من ايراني‌ام
و از كوچه‌هاي صميمي كلمه
از جاده واژه‌هاي خاقاني
و كوچه باغ‌هاي لطيف نظامي
و از كنار حوض آبي سنايي
و دشت هجاهاي فيروزه‌اي
هجاهاي هفت شهر عطار
عبور كرده‌ام
و از انبوه درختستان درد
كه در بهار غزل‌هاي انديشه روييده‌اند
صد قافله رندي
و هزار كجاوه ستايش و سروري
سهم من شده است
آهاي مردمان زمانه!
دلتان هواي خرّمي كرده است؟
سرزمين من
مخملستان دوبيتي‌هاي خيام
و دشتِ آوازهاي گرم
قصيده‌هاي سبز
و ساحل خنك افسانه‌هاي نو!
با چشم‌هاي ميشي هزار سعدي
و غمزه‌هاي دلرباي حافظ
و دامنه‌هاي مغازله عاشقي و خدا
قد بر افراشته است
نگاه كن!
دستانم پر از ستاره است
پر از قافيه‌هاي قد بلند
پر از نجواهاي شهرآشوب
پر از لعل‌هاي سرخ رباعي
پر از كرشمه‌هاي رندانه
و چشمه‌هاي حكمت و اندرز
اينجا
طبيبان غزل سرا
غزل‌هاي شفابخش
با مرهم خزانه غيب
زير درخت تنومند عشق
و جاري زلال حقيقت و حماسه
با تمناي دل‌انگيز لسان‌الغيب
خنكاي پاسخ و التيام را
تعارفت مي‌كنند.
من ايراني‌ام
و از قبيله قنوت‌هاي آبي
و شكوه يك قصيده دماوند
صد غزل ، شاعران تازه
و صد دهان شعرهاي تازه‌تر
و از تبار غزل‌هاي شكوهمند
سروهاي سربلند
كه در وسعت قافيه‌ها قد كشيده‌اند

 وحيد خليلي اردلي

 

ما کودکان ايرانيم

ما کودکان ایرانیم                            مادر خویش را نگهبانیم

همه از پشت کیقباد و جمیم                   همه از نسل پور دستانیم

زاده کورش و هخامنشیم              پسر مهرداد و فرهادیم

تیره اردشیر و ساسانیم                           ملک ایران یکی گلستان است

ما گل سرخ این گلستانیم 

شادروان ملک الشعرا بهار 

 

شرفنامه

بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاكن                      سبوی غم بشكن می به جام مینا كن
شراب پاك مغان نوش و در كمال ادب              دو جرعه نیز نثار ره اهورا كن
سرود پاكی و نیكی به گوش یار بخوان                 و در بلوغ خرد، یادی از اوستا كن
بیاو زند بخوان تا سپیده با زرتشت                شكوه جلوه‌ی خورشید را تماشا كن
بگو كه نیك بیندیش و نیك كن گفتار                    چو نیك شد همه كردار، شكر مزدا كن
بگو كه ملت ما سرفراز تاریخ است                 و دشمنان وطن را خفیف و رسوا كن
پیام عز و شرف را بخوان ز شهنامه                 و رمز و راز شرفنامه را هویدا كن
نبسته دست ترا فتنه‌های چرخ بلند                     مقام خویش در اوج حماسه پیدا كن
وطن كه خسته شد از آیه‌های مكتب غم                   بیا و فارغش از گریه‌های بی جا كن!

 بیا و پهنه‌ی این خطه‌‌ی خدایی را                    برای جشن خرد پیشگان مهیا كن
اگر چه گوش ستم از چرا گریزان است                     بیا تمام سخن را چرا و آیا  كن!
چرا ز خون سیاوش برآمده ضحاك؟                   بیا به علم و خرد حل این معما كن
تو قطره‌ای و منم قطره و وطن دریا                 بیا و قطره‌ی جان را نثار دریا كن
به شوق دیدن فردای عشق و آزادی                به نور دانش امروز ،  فكر فردا كن

«امید» می‌چكد از ابر « اتحاد»  بیا                      و بوستان وطن را دوباره احیا كن

مصطفي بادکوبه اي

کجا رفتند ايران پرستان ؟

خوش آن روزگار همايون ما                  خوش آن بخت پيروز و ميمون ما

کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟             کجا رفت جمشيد فرخ سرشت؟

کجا رفت آن کاوياني درفش؟                 کجا رفت آن تيغهاي بنفش؟

کجا رفت آن کاوه نامدار؟                 کجا شد فريدون والا تبار؟

کجا شد هخامني کجا شد مدي؟               کجا رفت آن فره ايزدي؟

کجا رفت آن کورش دادگر؟                کجا رفت کمبوجي نامور؟

کجا رفت آن داريوش دلير؟                  کجا رفت داراي بن اردشير؟

دليران ايران کجا رفته اند؟                 که آرايش ملک بنهفته اند

بزرگان که در زير خاک اندراند                  بيايند و بر خاک ما بگذرند

بپرسند از ايندر که ايران کجاست؟           همان مرز و بوم دليران کجاست؟

بينند که اينجاي مانده تهي              ز اورنگ و ديهيم شاهنشاهي

شادروان ملک الشعرا بهار 

 

من آريايي ام 

در اين رند بازار و ملک فغان                  من آريايي ام از تبار مغان
ز پيشداديان نيکي آورده ام               به نامردمان پيشي آورده ام
منم کاوه و شور ايران زمين                  خروشم ز خشم بر ستم در زمين
من آن چرم اکنون ز تن در کنم                 درفش سازم و بر تن جان کنم
بگويم فريدون تو اي شهريار                   کنون وقت جنگ است به ميهن بيا
که ضحاک بد را به بندش کنيم                  به سوي دماوند روانش کنيم
منم آرش و مرز ايران زمين                  تو تير و کمان را ز جانم ببين
چنان تير را از کمان در کنم                 که جان را ز تن خارج و در کنم
منم کوروش و ملک ايران زمين                 پر آوازه ام اين چنين در زمين
حقوق بشر بر جهان داده ام                 به عدل و به احسان ندا داده ام
منم داريوش پادشاهي دگر              به ايرانيان افتخاري دگر
منم رستم و پهلوان زمين                 بکوبم سر هر ستم بر زمين
منم دشمن هر بدي و غضب                 ز چنگيز و اسکندر و بد عمر
منم آريا زاده اي در جهان               ز نيکو تباران ز نيک همرهان
تو اي رندِ مکارِ بد ذاتِ زشت             بدان زنده ام تا ابد بد سرشت
چنان کوبمت بر زمين تموز                     که بر خاکِ گرم افتي و پر ز سوز

 

دفتر عشق

اي وطن اي مادر تاريخ ساز                    اي مرا بر خاک تو روي نياز
اي کوير تو بهشت جان من                       عشق جاويدان من ايران من
اي ز تو هستي گرفته ريشه ام                  نيست جز انديشه ات انديشه ام
آرشي داري به تير انداختن                      دست بهرامي به شير انداختن
کاوه آهنگري ضحاک کش                          پتک دشمن افکني ناپاک کش
رخشي و رستم بر او پا در رکاب                        تا نبيند دشمنت هرگز به خواب
مرزداران دليرت جان به کف                    سرفرازان سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشت ونهر را                     بازگرداندند خرمشهر را
اي وطن اي مادر ايران من                        مادر اجداد و فرزندان من
خانه من بانه من توس من                         هر وجب از خاک تو ناموس من
اي دريغ از تو که ويران بينمت                         بيشه را خالي ز شيران بينمت
خاک تو گر نيست جان من مباد                     زنده در اين بوم و بر يک تن مباد

علیرضا شجاعي پور

برای ایران کفن خواهم پوشید

روزی اگر بناست که بر تن کفن کنم             من آن کفن به تن ز برای وطن کنم

سبز و سفید وسرخ نکوتر بود کفن              تا من برای خاطر میهن به تن کنم

ایران من عزیز من ای سرزمین من             مرگ است بی تو اگر هوس زیستن کنم

روزی که پای عشق وطن در میان بود            تاریخ گفته است که من چه باید کنم

همچون برق حق بر خرمن باطل درافتم            یزدان صفت مبارزه با اهریمن کنم

دشمن اگر پای بدین سرزمین نهد            کاری که کرد نادر لشگر شکن کنم

 

مهد زرتشت و آریایی ها

تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو                 پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان
اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس             ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان
گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي               صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

استاد محمد حسین شهریار

ای ایران
چامه ای از در چم هنرمندان میهن دوست

بیا سرود وطن سر دهیم از دل و جان                 به همنوایی آوای ماندگار بنان

بیا به دشت ادب، دشت شعر، دشت هنر             صلا دهیم سرود بلند  ای ایران
بیا ز پرده‌ی عشاق، نغمه‌ای سازیم              كه شور عشق تراود ز واژه واژه آن
بیا درود فرستیم با تمام وجود                         به روح خالقی آن زنده یاد شادروان
به او كه روح بلند حماسه را با شور            دمید در بدن این سرود جاویدان
كجاست باد صبا، تا پیام دل ببرد              به روح پاك «صبا» آن یگانه دوران
كه بنگر ای هنری مرد پاك میهن دوست           به بوستان هنر، جلوه‌های شاگردان
زشور تو است به حق این شرار موسیقی          كه خوش طنین فكند همچو نم‌نم باران

هزار پنجه شیرین، ز شور تو مستند                هزار پرده‌ی دل در نوای تو پنهان
الا، كه اوستاد هنر بودی و معلم عشق                الا تجسم احساس و مظهر عرفان
الا، كه وارث شیدایی «نكیسا» یی                الا كه چنگ «باربد»ت بوده در خم چوگان
چه نغمه‌ها و چه «گل‌های شاد» و رنگارنگ          چه گوشه‌ها چه ظرایف چه نازنین الحان
چه پرده‌های پریوش چه «مویه‌»های غریب          برآمدند به نورت ز پرده نسیان
اگر كه «مرغ سحر» همره الهه ناز            درون سینه ایرانیان بود مهمان
اگر صدای سه‌تار و كمانچه و ویلون              شدند همچو ندای لطیف نای شبان
زگوشه‌های اصیلی است كز تو زنده شدند           كه زنده باد ترا یاد در بسیط زمان
سخن دراز نشاید به بزم اهل هنر                كه نیست در بر اهل هنر سخن آسان
كنون به بزم هنر پروران، میهن دوست                پیام دل دهد اینگونه چامه را پایان
به خاك پاك هنر پرورت خورم سوگند              تویی «امید» دل بیقرار ما ایران

 مصطفی باد كوبه ای

 

دو عشق از هر احساسی زیباتر است                      دو احساس از هر عشق زیباتر است

یکی میهن و دیگری مادر است                       به خاک دل سرزمینم قسم

که جز این دو گر دم زنم نا کسم

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:39  توسط ونداد ریسیان | 

تقدس سرزمین کهن ایران به روایت اسناد تاریخی و سخن بزرگان

پژوهشی از ارشام پارسی

نخستین و بهترین سرزمینی که من اهورامزدا  ( خداوند ) بیافریدم ایران ویچ ( ایران ) است آنجایی که رود نیک دایتی روان است . . .

( نسکهای باستانی ایران زمین فرگرد اول - وندیداد 20 - 30  )

 

ای اسپنتمان زرتشت - این شهرهای ایران را که من اورمزد آفریدم  . . .

( نسکهای باستانی ایران زمین - زند وهومن یسن فقره 9 صفحه 40 )

 

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزای بدنم خاک ایران را تشکیل دهد

( کورش بزرگ )

 

فروهرهای مردان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم . فروهر های زنان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم .

بند 143 از تیر یشت 

 

فرهمند را می ستاییم که تند به سوی دریای فراخ کرت تازید . مانند آن تیر در هوا پران که آرش تیرانداز بهترین تیرانداز آریایی از کوه ائیر یوخشوت به سوی کوه خوانونت انداخت .

بند 6 از آبان یشت 

 

اگر ای اسپنتمان زرتشت مردم در سرزمینهای آریایی از برای "تشتر رایومند فرهمند" را ستایش کنند همان ستایش و نیایشی که شایسته اوست هر آیینه لشگر دشمن به این سرزمینها داخل نتواند شد و نه سیل و نه جرب و نه کبست ( زهر ) و نه گردونهای لشگر دشمن و نه بیرقهای آنان نتواند که در ایرانشهر بر افراشته شود

بند 56 از آبان یشت 

 

فروهر کیومرث پاک را می ستاییم . نخستین کسی که به گفتار و آموزش اهورامزدا گوش فرا داد . از او خانواده سرزمینهای آریایی ایران و نژاد آریا بوجود آمد . رحمت و فروهر زرتشت اسپنتمان مقدس را اینک می ستاییم .

بند 87 از فروردین یشت 

 

نخست زرتشت نامدار در ائیران وئیچ ( ایران زمین ) چهار بار یتا اهو را خواند ( زرتشت نخستین بار نماز مشهور یتااهو را در ایران زمین سرود )

یسنای 9 بند 14 

 

انجمنی کرد اهورامزدا با ایزدان مینوی ائیران وئیچ ( ایران ) . انجمنی کرد جمشید دارنده رمه خوب با بهترین مردمان در ائیران وئیچ  ایران 

بند 20 -31

 

بدانید که گروه بیشماری چون موی بر یال اسب به دههای ایران که من اورمزد آفریدم بمانند 

زند وهومن فقره 6 صفحه 54 

 

این دههای ایران را که من اورمزد آفریدم باز به پیرایند

زند وهومند فقره 17 صفحه 60 

 

خداوند این کشور ( ایران ) را از گزند دشمن - دروغ و خشکسالی محفوظ دارد

( داریوش بزرگ )

 

هنر نزد ایرانیان است و بس                       ندادند شیر ژیان را به کس

 همه یکدل انند و یزدان شناس                به نیکی ندارند از بد هراس

( فردوسی بزرگ )

 

همه عالم تن است و ایران دل               نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران - دل زمین باشد                  دل ز تن - به بود یقین

 ( حکیم نظامی گنجوی - هفت پیکر )

 

هر آنچه آفریدست بر آدمی               ز پاکی و خوبی و از مردمی

در ایران است یکسر پدید                 چو ایران جهان آفرید نیافرید

 ( ایرانشاه ابی الخیر - بهمن نامه )

 

مگذارید این وطن ز دست برون شود                                 وین نژاد قدیم پست شود

که این وطن مهد علم و عرفان است                       جای رادان و پاک مردان است

دور ساز این اراذل و اوغاد                                برکن از ملک بیخ جور و فساد

 ( شادروان ملک الشعرای بهار  )

 

تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو                           پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان
اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس                                    ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان
گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي                                      صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

( استاد شهريار )

 

نیاکان ما تاجداران دهر                           که از دادشان آفرین بود بهر

نجستند جز داد و بایستگی                         بزرگی و کردی و شایستگی

(حکیم فرزانه ابوالقاسم فردوسی طوسی )

 

سرنوشت ایرانیان چنان بود که در نزد یونانیان نامورترین ملتهای بیگانه محسوب میشدند .

( استرابون جغرافی دان نامدار )  

Iran great Civilization history culture-Kurdistan-Azerbaijan-Balochistan-Armenia-Georgia-Turkmenistan-Uzbekistan-Tajikistan- persian gulf آرزويي است در راه ايران جان دادن

ایرانشهر ٫ ایئراینه وئیجه ٫ آریانا یا ایران نام سرزمینی است که بیش از 7000 سال است که پابرجاست و دارای فرهنگ و تمدن شهرنشینی می باشد . ملت ایران از آغاز تا کنون با فراز و نشیبهای گوناگونی مواجه شده اند . بارها مورد یورش بیگانگان قرار گرفتند و خانه و کاشانه شان به خاک و خون کشیده شد . ولی شگفت آنکه هیچ یک از تجاوزات مایه سرنگونی هویت و تمدن ایران و ایرانی نگردید . یورش تورانیان ٫ سکاها ٫ اسکندر گجستک ٫ رومیان ٫ تازیان بربر ٫ چنگیز ٫ تیمور ٫ ترکان عثمانی ٫صدام حسین ملعون و . . . دهها یورش وحشیانه دیگر تنها بخشی از این وقایع ناگوار تاریخ ایران است . ولی هیچ یک از این نبردها ( که ایران نقش دفاعی را ایفا میکرده است ) باعث سقوط هویت و فرهنگ و تمدن ایرانی نشد . امری که در مصر به راحتی صورت گرفت و هزاران سال تمدن مصری به یکباره فرو ریخت و مبدل به یک کشوری کاملا عربی شد . به خاطر دارم سالها پیش یک ایرانی با یک اندیشمند مصری گفتگویی داشت و از وی پرسید چگونه شد که کشور سترگ و کهن شما به یکباره تغییر فرهنگ و هویتی داد و تبدیل به یک کشور عرب شد و همه گذشته خود را فراموش کرد ؟ پاسخی که وی داد بسیار قابل اندیشیدن است . وی گفت زیرا ما مصریان شخصی مانند فردوسی ایرانی نداشتیم که تمام زندگی اش را صرف زنده کردن و مانع از جایگزین شدن تمدنی بیگانه به جای فرهنگ و تمدن کشورش شود کند . آری در هر دوره ٫ شخصیتی بزرگ در ایران ظهور میکند و حرکتی جاودانه از خویش برای سربلندی ایران انجام میدهد . امروز دنیا و کشورهای استعمارگر راهی به جز به رسمیت شناختن ایران به عنوان ابرقدرت خاورمیانه و مهد تمدن گیتی ندارند ؟ برخی دلایل این امر به روشنی قابل بررسی است .  ملت و سرزمینی که زبان زد دنیا هستند :

Holy_Place_in_Iran_Cyrus_great_tomb آرامگاه مقدس کوروش بزرگ در پاسارگاد ایران

تقدس سرزمین کهن و باستانی ایران زمین

مهد حقوق بشر و احترام به باورهای ملتهای دیگر . کوروش بزرگ نخستین پیام آور و صادر کننده منشور حقوق بشر جهان از ایران است . شخصی که ملتهای مغلوب به او لقب ناجی و فرستاده خداوند داده بودند . شخصی که پس از وارد شدن به شهرهای دنیا برای آبادانی و سربلندی آن جا کوشش می نمود . شخصی که در تورات به نام فرزند خدا نامش ذکر شده است . از کورش فرزند صالح خداوند نیز در قرآن به نام ذوالقرنین یاد شده است . پادشاه دادگستری که جهان را آزادی بخشید .

معماری کهن ایرانی که بیش از پنج هزار ساله پیشینه دارد . از معبد 3500 ساله زیگورات خوزستان تا نمایشگاه و کاخ هنر آسیا یعنی شهر پارسه ( تخت جمشید ) به قدمت 2500 سال  تا معبد 3000 ساله آذرگشنسب آذربایجان و معبد 2100 ساله  آناهیتا کرمانشاه وآثار برجسته بیستون 2500 ساله و ارگ 2000 ساله بم و کاخ تیسفون مدائن یا طاق کسری در عراق امروزی که همان سرزمین "عراق عجم ایرانیان" است و شاهنشاهان ساسانی آنجا را پایتخت حکومت ایران کرده بود ند و پس از اسلام به اشغال اعراب در آمد و از ایران جدا گشت و . . .

مهد ادب و فرهنگ و هنر جهان . ایران از دید ادبیات و سخن پروری یکی از برترین های گیتی است . بزرگان و اندیشمندان ایرانی با سروده های ادبی و هم وزن سخنان خود را دلنشین و جاودانه به گوش جهانیان رسانده اند . رباعیات خیام فیلسوف امروزه به تمامی زبانهای جهان ترجمه شده و در برخی دانشگاهاهی آمریکا و ایتالیا و . . . تدریس می شود . کتاب هزار و صد ساله شاهنامه فردوسی اش یکی از سه اثر برجسته ادبی دنیا می شود  . جلال الدین محمد مولانای بلخی اش پدر عرفان جهان نام میگیرد و حافظ و سعدی و رودکی و نظامی و باباطاهر اش از برجسته ترین های ادبستان گیتی . ایران سرزمین فرهنگ انسان دوستی و کردار نیک گفتار نیک و پندار نیک جهان است . پایه گذار فرمانی ورجاوند در تاریخ بشریت که همه ادیان پس از این سه فرمان زرتشت با تاثیر گرفتن از دانش وی دینهای گوناگون را کامل نمودند

فردوسی بزرگ :

بخور آنچه داری و اندوه مخور                         که گیتی سپنج است و ما برگذر

میازار کس را از بهر درم                               مکن تا توانی به کس ستم

ز چیز کسان دور کنید دست                              بی آزار باشید و یزدان پرست

مجویید آزار همسایگان                              بویژه بزرگان و پرمایه گان

به پاکی گرائید و نیکی کنید                                 دل و پشت خواهندگان را مشکنید

سرزمین احترام به ادیان و باروها و آئین های گوناگون جهان که کمتر کشوری در طول تاریخ به چنین مقامی رسیده است . از میترائیزم آئینی که روزگاری اروپا را تسخیر کرد تا زرتشت که نخستین یکتاپرستی جهان نام داده شده است و زادگاه مانویان و مزدکیان . زیستگاه ارمنیان و یهودیان و زرتشتیان و مسلمانان و بهاییان و شیعه و سنی که همگی هزاران سال است که در کنار یکدیگر زیسته اند .  

صنایع دستی برجسته و ارزشمند ایران . از فرش های نمونه ایرانی تا پوششهای سنتی شهرهای مختلف ایران . 

مهد موسیقی عرفانی - روح انگیز و ارزشمند جهان با شش هزار ساله پیشینه . از سنگ نگاره های نخستین ارکستر موسیقی جهان در چغامیش خوزستان تا نوای دلنشین باربد و نکیسا در دوره ساسانیان . مهد زیباترین سازهای عرفانی و برتر گیتی : تار ٫ سه تار ٫ تنبور ٫ باربط ٫ دوتار ٫ سنتور ٫ نی ٫ کمانچه ٫ رباب ٫ قیچک و . . .

آب و خاکی اهورایی و دلنشین و چهار فصل همزمان - از چشمه های آب فراوان تا دریاها و دریاچه هایش

سیاوش منم نه از پریزادگان                      از ایرانم از شهر آزادگان

 که ایران بهشت است یا بوستان                   همی بوی مشک آید از بوستان

منابع گسترده طبیعی و خدادای ایران زمین . نفت و گاز خوزستان ٫ طلای کردستان ٫ اورانیوم جنوب شرقی ایران ٫ زغال سنگ ٫ مس و . . . 

موقعیت سوق الجیشی و حساس در جهان . ایران به عنوان یکی از تاثیر گذار ترین کشورهای جهان به حساب می آید . زيرا قطب خاورمیانه که مهم ترین صادرکننده انرژی جهان می باشد قرار دارد . تسلط بر تمامی کشورهای منطقه و مرکزیت خاورمیانه از این نشانه هاست . در حدود دو سوم نفت دنیا از منطقه خلیج فارس ایران به دنیا صادر می شود و تنگه هرمز ایران شاهراه تمام این راههاست . موقعيت ژئوپولتيك ايران بزرگترين خطر براي كشورهاي استعمارگر دنيا است و به همين جهت است كه انگلستان اين اهريمن پير حدود 200 سال است كه به صورت مداوم ( آشكار و غير آشكار ) در منطقه خاورميانه حضور دارد و هزينه هاي بسياري براي چپاول سرمايه هاي اين منطقه كه بايستي زير كنترل ايران باشد ميكند .

دارای ملتی  دانش پژوه و اهل خرد و علم  . سرزمین زرتشت و بوذرجمهر و جاماسب و بوعلی سینا و ذکریای رازی و ابوریحان بیرونی و فارابی  و . . .

ز دانش روان را توانگر کنید                           خرد را همان بر سر افسر کنید

چنین دان که هر کس که دارد خرد                بدانش روان را همی پرورد

ز نادان بنالد دل سنگ و کوه                  از ایرا ندارد بر کس شکوه 

ملتی وطن دوست و بیگانه ستیز که در همه مراحل تاریخ از زیر سلطه  استعمار شانه خالی کرده است . سرزمین آرش کمانگیر عاشق ایران و آریوبرزن دلاور و سورنای مبارز و بابک خرم دین وطن پرست و رستم دستان سیستان و کاوه آهنگر ظلم ستیز و یعقوب لیث وطن دوست و مرداویچ ضد تازی مازیار ایران دوست و . . . ملتی که هشت سال برای دفاع از کشور و وطن و دین راهی نبرد با اهریمن تازی صدام شدند و بیش از یک میلیون کشته دادند تا وجبی از خاک ایران مورد تجاوز بیگانه قرار نگیرد .

دریغ است که ایران ویران شود                کنام شیران و پلنگان شود

 همه جای جنگی سواران بدی               نشستن گه شهریاران بدی

 چو ایران نباشد تن من مباد                 بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش                زن و کودک وخرد و فرزند خویش

 همه سر به تن کشتن دهیم             از آن به که کشور به دشمن دهیم

کنت دوگوبینو که سالهای بسیاری در ایران مشغول پژوهش بود و کتابهای مشهوری درباره تاریخ و تمدن ایرات نوشته است - درباره عشق به میهن در نزد ایرانیان چنین میگوید : به عقیده من ایرانیان از نوعی میهن پرستی جاودانه برخوردارند . یکدیگر را دوست میدارند و مهر و محبت در نزد آنان اهمیت بسیاری دارد . آنان کشور را در وجود خودشان میدانند و اگر کشورشان نباشد گویی پیکر خودشان نابود شده است . آنان هر حکومتی را در خود دیده اند ولی هیچ تغییری در فرهنگ و تمدن آنان مشاهده نشده است . ایرانیان شاهد بزرگترین تجاوزات تاریخ بوده اند ولی با شگفتی تمام ملیت خود را خفظ کرده اند .

تاریخی به گستردگی جهان . از آثار شش هزار سال پیش در مسجد سلیمان - تا شهر پنج هزار ساله سوخته سیستان - تا سنگ نگاره های باستانی چهار هزار ساله کردستان و . . .

کجا شد فریدون و هوشنگ شاه ؟                        که بودند با گنج و تخت و کلاه

برفتند و ما را سپردند جای                            جهان را چنین است آئین و رای

مهد یکتا پرستی و خدا باوری جهان . بارها سازمان جهانی یونسکو زرتشت را نخستین پیام آور یکتاپرستی و خرد و شعور جهان معرفی کرده است و حتی سال 2003 به نام این ابر مرد جهان معرفی شد .

به نام خداوند جان و خرد                                        کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای                                       خداوند روزی ده و رهنمای

خداوند کیهان و گردون و سپهر                                 فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است                              نگارنده بر شده گوهر است

ز چیز کسان دور کنید دست                                 بی آزار باشید و یزدان پرست

مهد هم زیستی اقوام متعدد : ایرانیان بر خلاف دهها کشور جهان یک زبان و یک قوم نیستند . اقوام ایرانی با اینکه همگی آریایی و ایرانی هستند ولی هرکدام از یک تیره و قومیت تشکیل شده اند و به شکلی بسیار زیبا هر کدام  دارای موسیقی - صنایع دستی گوناگونی و زبان محلی آداب و رسوم جدا هستند که  همگی در یک واژه به یکدیگر وصل می شوند و آنهم چیزی نیست به جز ریشه و تمدن و فرهنگ ایران زمین که پیوند دهنده و رمز اتحاد همگی این اقوام کهن ایرانی است . زبان پارسی را همگی سخن میگویند و بر زبان محلی خودشان نیز در کنار زبان متحد کننده ملی پارسی احترام بسیار میگذارند . 

سرزمين زنده کننده دین اسلام که روح و بزرگی و زیبایی و ظرافت به آن بخشید و خود مهد هنر اسلامی جهان شد . در حالی که خود اعراب هیچ اثری از هنر اسلامی در کشورشان دیده نمی شود و به جز جنگ و خونریزی سخنی برای گفتن در جهان نداشتند . برای نمونه اصفهان به عنوان پایگاه هنر و فرهنگ اسلامی جهان در سال 2006 انتخاب شده بود . ایران تنها کشوری بودن که نه تنها مانند مصر عربیزه نشده بلکه کاملا در اسلام نفوذ کرد و آن دین را با هنر و فرهنگ و تمدن هزاران ساله خود رنگ و جلای دیگر داد .  

و دهها نعمت دیگر که این سرزمین دارد و جهان ( کشورهای استعمارگر ) در آرزوی رسیدن به آن می باشد . به راستی ایران را بایستی با جان و خون حفظ کرد زیرا در نبود آن گیتی معنی واقعی انسانیت و هنر پروری و فرهنگ و تمدن را از دست می دهد . گویی اینکه این مزیتهای شگفت انگیز ایران موجب خشم بیگانگان است و در تلاش هستند چیزی از این تمدن ارزشمند در جهان گفته نشود ولی ایران را روزی سرافرازتر از همیشه در جهان خواهیم دید که بتوانیم با صدایی بلند فریاد بزنیم آری ما همان نوادگان کوروش بزرگ هستیم . پیام آور حقوق بشر و صلح و آزادی انسان ها . در این بخش آنچه بزرگان جهان پیرامون این سرزمین و این ملت کهن گفته اند را به صورت مختصر می نویسیم :

Iran Chicago University 7000Years Civilization  تندیس سنگی هخامنشیان ایران در دانشگاه شیکاگو آمریکا

بزرگان جهان درباره ایران زمین چه میگویند ؟

گایگر ایران شناس آلمانی

در نظر محققین سرچشمه برخی از بهترین مایه های مدنیت کنونس غرب از تعلیمات و تمدن ایران سرچشمه گرفته است و زرتشت کهن ترین آموزگار و مبلغ نظریات دستورهایی است که امروزه در جهان غرب موجب رفاه مادی و معنوی و آزادی بشریت گردیده است .

Giger , wilhem ostiranische kulture im altertum Erlangen

 

گزنوفون مورخ بزرگ و باستانی یونان

ایرانیان بر خلاف کشورهای دیگر که مجرمین و گناه کاران را مجازاتهای سنگین میکردند در مرحله نخست تمام کوشش خود را جهت گسترش تربیت و فرهنگ مینمودند تا نیازی به مجازات و پیدایش مجرمین نباشد . برای دوری از رذائل اخلاقی تلاش میکردند . کودکان را در سنین پایین در محله ای به نام "الوترا" آموزش میدهند . مکتب - تیراندازی - اسب دوانی - قضاوت و عدالت از مهم ترین آموزشهای ایرانیان است . حتی کودکان را در سنین پایین آموزش غذا خوردن نیز میدهند . قناعت در زندگی - پرت نکردن آب دهان در کوچه و بازار - پاک نکردن بینی با پوشش خود  در جامعه و . . . همگی از نشان های خاص مردم ایران است . کوروپدیا - گزنوفون یونانی - برگ 8

Cyropaedia of Xenophon; The Life of Cyrus The Great

By: Xenophon (c. 430 - 355 BCE)

 

پرفسور رپ ایران شناس آلمانی

گذشته از اینکه ایرانیان طبع بلند و نظریات عالی دارند و پیوسته مایل به ترقی و پیشرفت هستند برای رسیدن به این هدف کوشش بسیار نیز میکنند . این دو خصلت یعنی افکار پاک و بلند و اجرای بی کم و کاست آن یعنی آنکه هر دو مکمل یکدیگر هستند . این دو عامل برای ترقی و سربلندی هر ملتی کافی است و این را در آئین زرتشت در جامعه ایران باستان به راحتی می توان یافت . نمونه آن اندیشه نیک است که سرلوحه تمام زندگی ایرانیان بوده است . یعنی اگر اندیشه ای نیک نباشد پس کردار و گفتار هم نیک نخواهد شد و کردار و گفتار نیک در صورت نبود اندیشه نیک فاقد ارزش است . پس اندیشه نیک در بالای نماد ملی ایرانیان ( فَرََوَهَر - َفَره َوشی ) واقع است و کردار نیک و گفتار نیک در زیر اندیشه نیک واقع شده است . ( بر بالای دستان فروهر ) . اخلاق نیکو و تزکیه روح و فواید آن در عالم معنوی از یک طرف - نتایج آن در امور اجتماع و پیشرفت به سوی مراحل فراتر تمدن از طرف دیگر جامعه و ملتی را به سوی سعادت و سربلندی سوق می دهد . این سعادت و تعلیمات نیک و انسان دوستانه در ایران مدیون آئین فرهمندی دین بهی زرتشتی است . نفوذ فوق العاده روحانیت و اشخاص دینی در تمدن های کهن بشری و اثرات سو آن بارها دیده شده است ولی این امر در دین زرتشتی دگرگون شده است . هرچه با تمدن جهان باستان بیشتر آشنا می شویم بر اهمیت و برتری فرهنگی ایرانیان آگاه تر می شویم . تعلیم زرتشت ایرانیان را به احترام به طبیعت و آفرینش آموزش داده و این امروزه در خون و وجود این ملت است . این به راستی در جهان امروز بسیار ارزشمند و قابل ستایش است .

Rapp adof Die relegion und Sitte der perser und ubrigen Iranier Nach den Griechischen und Romischen Quellen ZDMG 19:1-89-20:49-204

 

سرپکسی سایکس ایران شناس انگلیسی

صفات اخلاقی ملت ایرانیان باستانی به طوریکه در اسناد تاریخی آمده است نیک خویی - مردانگی - پشت کار - راستگویی و درستی بوده است که دیگر صفات اخلاقی زاده اینهاست . ایرانیان بر مهمان نوازی و خون گرمی و دست دلبازی در گیتی زبان زد هستند و در گذشته از وام گرفتن از دیگران به شدت خودداری میکرده اند . ایرانیان بر پذیرش مسئولیت های زندگی و بنیاد خانواده اهمیت بسیاری قائل هستند و از اروپاییان امروزی که از زیر این مسئولیت شانه خالی میکنند بسیار بالاتر می باشند . در کتب ما اروپائیان آمده شده است که یونان مهد تمدن و صنایع و فرهنگ اروپا است ولی با تحقیق و پژوهش در مشرق زمین به روشنی دیده می شود که یونان خود نیز تحت تاثیر فرهنگ و تمدن ایرانیان - مصریان و کریت ولیدیه بوده است .

ُSykes Sir P.M A Histiry of iran ( persia ) 2 nd ed London 1927 vol 1

 

دارمستتر ایران شناس فرانسوی

اسکندر در نظر داشت شرق و غرب یعنی عالم متمدن جهان آن روزگار را با هم یکی کند و دولتی سترگ و یونانی بر آن حکمفرا نماید ولی در این امر موفق نشد . اسکندر (گجستک) برای رسیدن به این هدف یونان را با فرهنگی ایرانی گسترش داد ولی نتوانست ایران را با فرهنگ یونانی بیامیزد . مردم به جز نام اسکندر ملعون در نظرهایشان چیزی از آن هجوم تاریخی به یاد نمی آورند .

Darmesteter james Etudes Iraniennes Paris

 

رنه گروسه مولف کتاب تاریخ صنایع شرق نزدیک

ایرانیان در صحنه تاریخ در نظر افراد پژوهنده و تاریخ شناس جهان بدون هیچ تردیدی ملتی شریف و از نژادی کهن هستند که حس شرافت و روح جوانمردی آنها در مقابل روح متوحش آشوریان و بابلیان مایه آرامش گیتی است . از ابتدایی که ایرانیان ظهور کردند اکنون ما احساس میکنیم که از نژاد خود ما اروپاییان هستند . بی دلیل نیست که یونانیان باستان ایرانیان را هماوردان قابل و ملتی برتر از دیگر ملتها دانسته اند . ایرانیان اثبات کردند که برای جایگاه نژاد آریایی در مشرق زمین نمایندگان قابلی هستند . به عبارتی میتوان گفت که ایرانیان و رومیان توانستند امپراتوری بزرگ و بدون کشتارهای وحشیانه در جهان پایه ریزی کنند امری که یونانیان نتوانستند به ان دست بیابند . این مسئله را نمی توان امری کوچک و بی اهمیت تلقی داد زیرا آزادی دین و باور و آئین و قومیت ها در امپراتوری هخامنشی زبان زد خاورشناسان بزرگ دنیاست . ملتی ایران که متشکل از مادها و پارسها و پارتها مکی مباشد یکی از درخشان ترین حکومتهای مدنی گیتی را به یادگار گذاشته اند ( که شاید خود آنان از آن بی اطلاع باشند ).

Grousset , Rene the Civilizations of the East the near and middle East New york & London

 

 استاد میه فرانسوی

آزدای خیال و اندیشه - غیرت دینی - هوش بالا - ذوق ویژه برای رسیدن به چیزهای بالاتر و جدیدتر و جوانمردی از خصوصیات بارز ایرانیان در جهان است . امری که در متون باستانی و حتی گاتهای زرتشت به خوبی مشاهده می شود .

 

 پرفسور اسمیت

ایرانیان بی گمان نخستین آموزگاران جهان بوده اند و آنچه مردمان دیگر دارند از ملت ایران آموخته اند

( ایران در پس پرده تاریخ , ص 13 )

 

استاد ویتنی آمریکایی

ایران از زمان کوروش بزرگ به بعد تا نبرد ماراتن بسیار متمدن و توانا بوده است و اقوامش بزرگترین ملت گیتی بوده است . هنوز روم طفل یا اروپای جدید پا به عرصه وجود نگذاشته بودند و یونانیان نیز ملت متمدن نبودند ولی ایرانیان دارای تمدن و فرهنگی والا و انسان پرور بودند . با اینکه ملت اش از چندین تیره و قومیت تشکیل شده است ولی در امور کشوری همگی با یکدیگر متحد می شوند . ایران را میتوان یکی از بنیان گذار ادیان جهان نامید . بسیاری از دینهای امروزی ریشه در ایران بزرگ ان روزگار و اندیشه خداپرستی ایرانیان داشته است . جدایی از اسناد دینهای گوناگون در ایران زمین همان سه واژه زرتشت ( کردار و گفتار و پندار نیک ) به راستی اساس تمام مذاهب بعدی دنیا است که پس از زرتشت ظهور کردند . یعنی همگی همان راه زرتشت را خواستند ادامه دهند . اساس زندگی ایرانیان باستان بر اندیشه نیک استوار شده است که گفتار و کردار نیک پس از رعایت اندیشه نیک به خودی خود عملی می شود .

Whitney L.H Life and Teachings of Zoroaster the great iran

 

دكتر ج-ه. ايليف ، خاورشناس انگليسي

"با در نظر گرفتن سهم عظيمي كه نژاد آريايي (ايراني) در تاريخ تمدن جهاني دارد ، جاي تعجب است كه مردم مغرب زمين يعني اخلاف اين نژاد از اصل و بنياد و اهميت اين تيره و فرهنگ سرزمين هايي كه در گذشته مهد و گهواره گذشتگان ما بودند تا اين حد بي اطلاع باشيم .غربي ها تمدن هاي رومي ، يوناني و يهودي را كم و بيش با شير مادر مكيده و آنرا را جذب كرده اند در حاليكه براي اكثر اين مردمان ، صحنه هاي وسيع تاريخ ايران كه گذشتگان و اجدادشان از آن سامان برخاسته و پرورش يافته اند چون ماه آسماني دور و خارج از دسترس است. براي مغرب زمين ها تاريخ اوليه نژاد آريايي محدود بمواردي است كه تاريخ يونان يا بني اسرائیل برخوردار است. يك قسمت از اين بي اطلاعي به دليل از بين رفتن اسناد و مدارك تاريخي و كتابخانه هاي ايران است. از اين رو به ناچار منابع ما همه جانبداري از يونان دارد . (ميراث  ايران - امليف)

 

رضا توفیق نژاد فیلسوف ترک

در وجود متین و محکم ملت ایران قدرت و اراده و مقاومتی غیر قابل انکار نهفته است . این بوده است که در سخترین نبردها و شدید ترین یورشهای بیگانه تاب آورده است . سرزمین اش ویران شده است - ملت اش قتل عام شدند و خراجهای بسیار از آنان گرفته شد و متجاوزان را پس از مدتی به فرهنگ خود در می آورند و با تمامی تجاوزات تاریخ به کشورشان هرگز هویت ملی خود را فراموش نکرده اند . جسارت و ارزش والا نهادن به فرهنگ و تمدنشان مهم ترین عاملهای این جریان است . روح ایرانی از شدت دخالت بیگانگان زخمی و متاثر است . این امر در اعتقادات این ملت نیز مشاهده می شود . معنویت و عرفان اندیشمندان ایرانی بر تمامی بزرگان جهان آشکار است . از خصوصیت های ایرانیان باستان میتوان به صراحت در کردار اشاره نمود . آنان هر تصمیمی را با عقل و درایت و اندیشه و خرد بررسی میکرده اند و سپس تصمیم می گرفتند . از نزد دنیای باستان ایرانیان باستان کمترین خرافه پرستی - خیال پردازی و دروغ افکنی را در جهان داشته اند . ایرانیان بر دنیای دیگر ارزش بسیار قائل می شوند و از دست زدن به کارهای زشت که سرای پسینشان را تیره می کند دوری میکنند . آنها از دید اخترشناسی با نگاهی عالمانه به گیتی نگریسته اند که امروزه مایه شگفتی ماست . آنها برخی مسائل را روبروی یکدیگر قرار داده اند . برای مثال : الوهیت را مقابل انسانیت - شر را مقابل خیر - آخریت را مقابل دنیا و . . .گذاشته اند تا هرگز از راه راست دوری نکنند . اخلاق را میتوان مهم ترین سند افتخار نیک ایرانیان باستان دانست . نیک کردای و نیک پنداری بزرگ ترین سند مباهات فرهنگ و تمدن ایرانیان باستان است که بدون شک آموزه های زرتشت راهگشای آنان بوده است . ملتی هستند که نه تنها بر خلاف صدها ملت دیگر جهان دینشان به عاریت نبوده است بلکه خود مهد ادیان جهان نیز بوده اند . میترائیزم - زرتشتی - مزدکی - مانویت و . . . همگی ادیان و ائین های کهن جهان هستند که ادیان پسین از آن الهام گرفت شده است . ایرانیان به طور کلی برای رسیدن به این آروزها کوشش کرده اند : در زندگانی شان فیض و برکت افزوده شود . در تمامی زندگی با نیروهای شر و اهریمنی مبارزه نموده اند . برای رسیدن به پاکی روح و بدن باید همیشه تدرست و توانا بود .با مردانگی و سخت کوشی باید مقابل همه سختی ها ایستاد و با روحیه فداکاری و از خودگذشتگی سرافرازی کشورشان را رقم بزنند . ( جغرافیای تاریخ ایران تالیف استاد بارتولد ترجمه حمزه سردادور )

 

کلمان هوار خاورشناس بزرگ فرانسوی

ایران و ایرانی پس از گذشت بیش از 25 قرن همچنان استوار و پایدار است . سرزمینی پهناور و دل انگیز دارد . ملتی دلاور و اهل اندیشه و خرد . من نیز مانند کنت دوگوبینو که میگوید ایرانیان با اینکه پس از یورش اعراب دینی جدید آوردند ولی این تنها سطح ملت ایران است و ذات و باطن آنان همچنان به آداب و رسومات ملی و باستانیشان پیوند ناگسستنی دارد باور کامل دارم . آنها برای ایجاد خودمختاری و دوری گزیدن از زیر سلطه اعراب بزرگ و سنی مذهب آئینی جدید به رهبری امام علی ایجاد کردند و آن را مذهب رسمی خود نمودند . تا هم از اعراب اصلی و سلطه آنان خارج شوند و هم از طرف دیگر دین جدید را پذیرفته باشند و القاب کافر و بت پرست و مجوس به آنان داده نشود .

ایران و تمدن ایرانی - استاد کلمان هوار - ترجمه حسن انوشه

 

پرفسور گيريشمن ايرانشناس

بدون ترديد در جهان باستان تنها دو قطب بزرگ وجود داشته است که پايه هاي تمدن بشري و فرهنگ و دانش و خرد امروزي جهان را پايه گذاري کرده اند يکي از آنان امپراتوري يونانيان و اروپاييان بوده و ديگري شاهنشاهي آسيايي ايرانيان که بر آسيا آنروز تسلط داشته اند ايرانيان بارها در حمله اسکندر و مغول و تاتار و عرب نشان داده اند که اين تنها فرهنگ غني شان است که آنان را در زير بار اين حملات وحشيانه له نکرده است و نه تنها فرهنگ متجاوزان بر آنان تاثيري نکرده بلکه ايرانيان آنان را تحت فرهنگ خود قرار داده اند و هيچگاه تجاوز به کشورشان را تحمل نکرده اند همه و همه اينها حاصل قرنها تجربه کشورداري و فرهنگ و خرد آنان است . ( ایران از آغاز تا اسلام - ترجمه محمد معین )

پروفسور كريستي ويلسون آمريكايي

در طرح صنايع ايران راهنماي تمام عالم بوده است... صنعت اساسي ترين و مهمترين فعاليت قوم ايراني بوده و گران بها ترين خدمت آنان به تمدن جهان است (ويلسون - تاريخ صنايع ايران - عبدالله فر يار)

 

میکادو باستان شناس ژاپنی

وی پس از پژوهش در شهرستانهای ایران میگوید : بر خلاف کتب تاریخی ژاپن بر طبق همه شواهد تمدن کهن ژاپن از ایران گرفته شده است . وی پس از اقامتی طولانی در دیلمان گیلان سرانجام سرچشمه تمدنهای چین , هند , ژاپن و تبت را از این شهر کهن دانسته است .

( مجله سپید و سیاه شماره 34 )

 

ابن خلدون جامعه شناس و مورخ عرب

ایرانیان به سبب عظمت کشورشان که کوله بار چندین قرن تسلط بر جهان را در بر داشتند که در نتیجه تمدنی کهن را در خود جای داده بودند و به سبب استمرار شاهنشاهی شان - عظمت علوم عقلی نزدشان بسیار بزرگ و دامنه اش گسترده بود . در زمانی که ایران فتح شد کتابهای بسیاری از کتابخانه ها آنان بدست آمد که حاصل صدها سال تجربه گذشتگان بود . در نتیجه سعد ابی وقاص به عمر ابن خطاب نامه نوشت تا درباره کتابها تصمیم گرفته شود که در اختیار مسلمان قرار گیرد . عمر پاسخ داد که همه کتابها را در آب بریزید و یا آنکه آتش بزنید . زیرا اگر چیزهایی در آنها باشد که برای راهنمایی و هدایت انسانها باشد - ما را الله هدایت کرده است و نیازی به آنان نیست . اگر هم گمراهی باشد که الله ما را از اینها نجات بدهد . پس به دستور عمر همه کتابها نابود گشت و هیچ برای ایرانیان باقی نماند . ( مقدمه تاریخ ابن خلدون )

 

پرفسور  انسی مان انگليسي

"بطور كلي هيچ يك از شعب صنعت و هنر اروپاي قرون وسطي يافت نمي  شود كه نفوذ و تاثير ايرانيان در آن ديده نشود... و هنرهاي مغرب زمين كه اين همه مايه حسوت و افتخار است و هرگز بدون كمك و دستياري ايرانيان ترقي نمي كرد و رونق نمي يافت . (عليرضا حكمت- آموزش و پرورش در ايران باستان)

 

ا - بنو نیست استاد کلژدوفرانس فرانسه

سلسله هخامنشی ایران به دنیای غرب نخستین نمونه دولت منظم و امپراتوری قدرتمند را نشان داد . ایرانیان اصالت فکر و اندیشه خویش را در قالب امپراتوری بزرگ در جهان به نمایش گذاشتند . ( تاریخ و تمدن ایران - برگ  80  )

 

افلاطون

ایرانیان در زمان کوروش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند . از اینرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند . در زمان وی فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی میکردند . مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از این رو در موقع خطر به یاری آنان میشتافتند و در جنگها شرکت میکردند . از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را همراهی میکرد و به آنان اندرز میداد . آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام میگرفت . ( کتاب قوانین افلاطون )

 

پروفسور پوپ دانشمند نامدار

بنا به وصيت وی كالبد بی جان او را در ايران به خاك سپردند ، مي نويسد: "...كشاورزي ؛ فلزكاري ، علم نوشتن اعداد ، نجوم و رياضي و مباني ديني و فلسفي از سرزميني كه امروز ايران خوانده مي شود آغاز شد" (پوپ – شاهكاري هنر ايراني)

 

هرودوت مورخ باستانی یونان

ایرانیان دروغ گويي را بدترين عيب مي دانستند. و براي آنكه ناگزیر به انجام اين كار زشت نشوند حتي از وام خواستن نيز خودداري مي كردند، چرا كه ممكن بود وامدار به جهتي ناگزير به دروغگويي شود. آنان از آداب دهان افكندن در آب و در رهگذرها و در نزد ديگران اباء داشتند و آن را امری بسیار نکوهیده می پنداشتند . در آب روان دست و رو نمي شستند و آنرا به ناپاكي نمي آلودند. ايرانيان كهن فرزندان خود را از دوران كودكي به ورزش هايي مانند دويدن، تحمل سرما و گرما،‌بكار بردن سلاح هاي گوناگون، سواري و ارابه راني عادت ميدادند و بزرگترين صفات آنان مردانگي، رشادت ودلاوري بود. از ديگر ويژگيهاي ايرانيان محترم داشتن همسايه بود، به كساني كه در راه نگهداري ميهن و حفظ كشور خدماتي عرضه داشته بودند، پاداش هاي بزرگ مي دادند. از رشوه گيري ،‌ دزدي و تصرف در مال ديگران خودداري مي كردند. از پرخوارگي و شكم پرستي پرهيز داشتند. به هنگام راه رفتن چيزي نمي خوردند. و شكار را به اعتبار جنبه ورزشي آن دوست داشتند. دستورات زرتشت در زندگي ايرانيان آن زمان جنبه عملي پيدا كرده بود و همين مساله مهم سبب برجسته تر شدن ويژگي هاي اخلاقي آنان نسبت به اقوام ديگر مي شد .(تاریخ هرودوت - گردآوری جرج راولین سن )

 

كنت دوگوبينو نویسنده و پژوهشگر تاریخ ایران

سرچشمه همه چيز در ايران است. آنچه در ايران يافت مي شود نمي توانسته در جاي ديگر يا فت شود. پس از آن بوده كه بهبود پيدا كرده و به شكل ديگري در آمده ، گسترش يافته يا كاهش پيدا كرده است" (گوبينو- تاريخ ايران – ترجمه نظم الدوله – ج 2- ص 5)

 

ژ دومزیل استاد کلژدوفرانس فرانسه

آئین زرتشتی ایرانیان اعتقاد به خدای یکتا را در جهان تبلیغ نمود . اهورامزدا همان خدایی است که شاهنشاهان ایران باستان با ستایش از وی یاد کرده اند . اهورامزدا در معنی خدای خرد و یا دانای بزرگ معنی می دهد . اهورامزدای ایرانیان همان خدای آفریننده آسمان و زمین و کهکشناهاست .

تاریخ و تمدن ایران اثر انجمن باستان شناسان فرانسه - برگ 106 

 

پرفسور آندره گدار - معمار فرانسوی

به طور قطع و یقین میتوان گفت که پس از انحطاط و انهدام هنر یونان باستان در سراسر جهان برای شکفتن گلهای هنر و استعداد جایی امن تر از امپراتوری ساسانی و مشرق زمین باقی نمانده بود . از این روی هنر ایرانی عالمگیر شد .

Iran 7000 years Civilization بوسه بر وجب وجب خاكت مي زنم اي ايران

معتبرترین مجله علمی دنیا , ایران را منشاء تمدن بشری دانست

به گزارش خبرگزاری مهر، باستان شناسانی که بر روی منطقه منحنی شکل وسیعی میان روسیه تا ایران و شبه جزیره عربستان کار می کنند مدارک و شواهد جدیدی از شبکه پیچیده شهری در منطقه ایران پیدا کرده اند که ممکن است روزگاری از رونق بالایی در این منظقه از جهان و همزمان در 5 هزار سال پیش برخوردار بوده که بدین ترتیب باید نگرش جدید و متحول شده ای به ظهور تمدن بشری داشت.

 آندرو لاولر مقاله نویس مجله معتبر علمی «ساینس» در شماره اخیر این نشریه به تشریح جزئیات این کشف تاریخی پرداخته که از سوی تیمی از محققان و باستان شناسان از جمله یوسف مجیدزاده باستان شناس ایرانی صورت گرفته است تا در نهایت قطعات پازل معماگونه شکل گیری تمدن بشری شکل واقعی و نهایی خود را پیدا کند.

ساینس در این مقاله آورده است : اگرچه تلاش های جهانی در مراحل ابتدایی هستند اما بسیاری از باستان شناسان می گویند این یافته های جدید درک تاریخی از تمدن بشری را به واسطه ارایه تصویر پیچیده تر در شمار قابل توجهی از مراکز شهری رونق یافته میان بین النهرین و رود ایندوس، تجارت کالاها، درنظرگرفتن فناوری های خاص برای هر منطقه، معماری ها و نظرات دیگر، دوباره نویسی می کند. مقاله نویس ساینس می افزاید: درحالی که بین النهرین هنوز هم به واسطه آغاز تحول شهرنشینی گهواره تمدن بشری محسوب می شود، اما ما می دانیم که مبدا زمانی و تاریخی میان بین النهرین و هند پذیرای شهرها و فرهنگ هایی در بین 3هزار تا 2 هزار سال پیش از میلاد مسیح بوده است. به نوشته ساینس، مدارک و شواهد برای دفاع از این نظریه جدید ماه گذشته و از سوی  دانشمندانی از کشورهای مختلف جهان از جمله ایران، روسیه، ایتالیا، فرانسه و آمریکا در نشست انجمن بین المللی مطالعات تمدن اولیه در فضای بین فرهنگی آسیای میانه  در راون ایتالیا ارایه شد.

به گزارش مهر، باستان شناسان یافته های جدید خود از چندین مرکز شهری با قدمتی مشابه با آنهایی که بین بین النهرین و رودخانه ایندوس در پاکستان و هند مدرن وجود دارند را با یکدیگر بررسی کردند. حیرت آورترین مدارک به دست آمده متعلق به منطقه ای در جنوب ایران در اطراف رودخانه هلیل رود و جنوب شهر مدرن جیروفت به سرپرستی یوسف مجیدزاده بوده است که بقایای شهری بزرگ و مرفه در گذشته را کشف کرده است. این مقاله می افزاید: این شهر باستانی دو کیلومتر مربعی به دوره ای بالغ بر اواسط تا پایان هزاره سوم پیش از میلاد مسیح باز می گردد که به وسیله دژ مستحکم چسبیده به آن حفاظت می شده است. به گفته مجیدزاده، کاوش های صورت گرفته در یکی از اتاق ها در این دژ منجر به کشف حیرت آور پیکره آجری از یک انسان و نقاشی های رسی آویخته به سطح شد که به عقیده مجیدزاده بزرگترین مورد در نوع خود در آن دوره زمانی و تاریخی بوده است. در این منطقه تاریخی گورستان های غارت شده ای کشف شده اند که نشان از ثروت و رفاه در آن دوران دارند. مجیدزاده موفق شد گور بزرگی را در منطقه ای آهکی کشف کند که به نظر می رسد از زمان غارت شدن در آن دوران دست نخورده باقی مانده باشد. پلکانی که به حجره ای شامل 8 منطقه دفنی بوده و چندین تخت خواب و سایر دست سازهای گرانبها نیز از جمله موارد این  کشف تاریخی است که بی تردید انقلابی در نظریه پردازی های شکل گیری و پیدایش تمدن یشری ایجاد خواهد کرد

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:38  توسط ونداد ریسیان | 

مختصری از زندگینامه نادر شاه افشار 

پادشاه دلاور و میهن پرست ایران

نادر شاه افشار از ایل افشار بود و از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام می باشد ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یک عده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت ترکان عثمانی کردستانات ایران را اشغال کرده بودند . در نبرد صفویه و عثمانی هزاران سرباز ایرانی در جنگ پرافتخار چالدران بدلیل عدم وجود سلاحهای مدرن کشته شده بودند . چالدران از نبردهای بزرگ ایرانیان محسوب میشود که مردم بومی منطقه آذربایجان و کردستان و دیگر نقاط ایران تا آخرین قطره خون برای پاسداری از ایران در برابر سپاه متجاوز ترکان عثمانی به شهادت رسیده بودند . نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای ایرانی را  به خاک ایران برگرداند و انتقام چالدران را از ترکان متجاوز گرفت . سپس از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند . سپس کمر بند پادشاهی ایران را در سن 48 سالگی بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان که جزو غارتگران بودند (حدودا 800 نفر ) و در قتل عام مردم ایران نقش اساسی داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند . نادر شاه با مردانگی و دلاوری حکومت محمد گورکانی را به هندی ها بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایران در بانک مرکزی  است . نادر شاه بزرگ 12 سال سطنت نمود و ایران را باردگیر سرافراز در جهان سربلند و مقتدر نشان داد ولی متاسفانه در سال 1160 بوسیله عده ای از ترکان خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد. نادر مردی خستگی ناپذیر , دلاور , میهن دوست , مبارز , ضد استعمار و بزرگ منش بود . آرامگاه وی در مشهد است و با همت رضا شاه بزرگ ساخته شد . در همین مکان آرامگاه بزرگ مردی دیگر کنل محمد تقی خان پسیان نیز است . دلاور بزرگ ایران از آذربایجان . در ساخت این بنای سترگ و  جاوید استادان و فرهیختگانی همچون : استاد ابوالحسن صدیق ( طراح تندیس سنگی نادر ) حسین علاء , سید حسن تقی زاده , ابراهیم حکیمی , علی هیبت , علی اصغر حکمت , سپهبد امان الله جهانبانی , دکتر عیسی صدیق , سپهبد فرج الله آق اولی , سرلگشر محمد حسین فیروز , دکتر رضا زاده شفق , دکتر محمود مهران , اللهیار صالح , دکتر غلامحسین صدیقی , مهندس محسن فروغی , سید محمد تقی مصطفوی , در کل وزارت جنگ , وزارات دارائی , وزارت فرهنگ , کمکهای مردمی و دولت شاهنشاهی از مهم ترین عوامل ساخت این مجوعه سترگ و به یاد ماندنی است . در زیر نقشه ایران در زمان نادر شاه افشار نشان داده شده است ( اصل نقشه در موزه نادرشاه موجود است ) . بزرگ مردی که کشور ایران را دگر بار به صورت متحد و بزرگ گردآوری کرد . نادر اقوام ایرانی را متحد و منسجم در زیر پرچم ایران درآورد و باردگیر ایران قدرتمندترین کشور آسیا گشت . شهرهای ایرانی در دوره نادر به شرح زیر بودند : جمهوری آران یا آذربایجان , ترکمنستان , افغانستان , بلوچستان ( پاکستان ) , گرجستان , داغستان , ارمنستان , بحرین , قطر , کشمیر و . . .

نقشه ایران در زمان نادر شاه بزرگ

 در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنیم :

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم . من همیشه به دنبال نوری بودم , نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار بیگانگان قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق وجودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر به سفیر روسیه دستور داد که شهرهای دربند , باکو , شروان , اران , ایروان , رشت , گیلان و همه مناطق قفقاز را که پطر کبیر به تصرف خود در آورده است و همچنین تاتارهای کوهستانی داغستان را که به زیر سلطه خود در آورده بود را به ایران بازگردانند . نادر با غرور تمام اظهار داشت اگر روسها از مرزهای ما عقب نشینی نکنند خود جارویی به دست میگیرد و همه آنها را از آن مناطق بیرون خواهد ریخت . زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 147

نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

نادرشاه در هنگام اقامت خود در قزوین سوگند یاد کرد که بر طبق قوانین گذشتگان سلطنت کند و ایرانیان را از تجاوزات دشمنان محفوظ دارد . زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 163

نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر در مراسمهای مذهبی مردم اینگونه سخن میگفت : ای مردم چرا به جای یاری خواستن از امام علی از خداوند یاری نمی گیرید ؟ زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 263

نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

در جنگهای نادر شاه افشار با امپراتوری عثمانی , ترکان به محض آنکه با سپاه نادر وارد نبرد می شدند شجاعت و دلیری خود را از دست می دادند . زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 306

نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی , بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادیشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند . آنان خواهند آموخت آزادیشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

نادر تصمیمی اتخاذ کرد که از این پس ایرانیان آزاد خواهند بود بودن مانع به زیارت مکه معظمه بروند و از سایر اماکن مذهبی در کشورهای عربی بازدید کنند و هیچ مالیات و گمرکی پرداخت نکنند .

زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 166

نادر شاه افشار : هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند …

نادر به آیندگان چنین سفارش کرد : در مورد انتخاب بزرگان کشور دقت کنید و کسانی را که نیرنگ کار , جاه طلب و خودخواه هستند به حضورتان راه ندهید .

زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 238

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

نادر پس از پس گیری بلوچستان پاکستان و افغانستان و سمرقند و بخارا و خوارزم در ازبکستان و ترکمنستان امروزی به مقامات ترکان عثمانی نامه نوشت و درخواست شهرهای به تصرف در آمده ایرانیان را کرد و اصرار ورزید ایران بایستی به مرزهای صفویه باز گردد .

زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 261

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

نادر علمای دینی را در قزوین گردهم آورد و در مورد سهم اوقاف که مردم به آنان پرداخت میکنند چنین گفت : این مبالغ که شما از مردم دریافت میکنید صرف چه می شود ؟ علما پاسخ دادند صرف مسجد سازی و مدرسه سازی و هزینه زندگی علما . نادر گفت : مسلم است که شما در انجام وظایف خود قصور کرده اید و خداوند از کار شما راضی نیست . نزدیک پنجاه سال مملکت ما در فقر و انحطاط بود تا آنکه در نهایت سربازان نادر با جانبازی ها و فداکاری های خود در راه دفاع از ایران و افتخار این سرزمین کوشش کردند و توانستند اوضاع کشور را به حال اول بازگردانند . این سربازان علمایی هستند که باید هزینه اوقات به آنان داده شود و آنها شایسته قدردانی هستند .

زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 160

نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .

نادر از دید ظاهر و اندام چنین بود : مویش سیاه , چشمانش درشت و نافذ , پیشانیش بلند , صورتش گندمگون , بدنش نیرومند و قدش در حدود شش پا , شانه هایش جلو آمده بود و صورتش هنگامیکه وی لب به سخن می گشود هیبتی خاص داشت . صدای او چنان قوی و طنین افکن بود که از مسافتهای دور شنیده می شد . تاثیر همین صدای قویش در نبردها بسیار زیاد بود . قوه حافظه او و همچنین وقوف او به احوال و اخلاق ملت ایران شگفت انگیز بود . وی نام بسیاری از سرداران را به خوبی به حافظه داشت و در جنگها نام کوچک افراد را به خوبی صدا میکرد . غذای نادر بسیار ساده بود . اغلب به مقداری نخود برشته که مانند رعیای ایرانی در جیب داشتند اکتفا میکرد . لباسش معمولی بود و اینگونه دیده می شد که وی به اندیشه و تفکر بیشتر از ظاهر و تجمل اهمیت میداد . نادر از نعمت سلامت برخوردار بود و به سختی کشیدن در زندگی عادت داشت و به ندرت کسی دیده شده بود بیشتر از وی کار کند . از این روی جسور و بی باک شده بود . در جنگها خود همیشه جلوتر از سپاه و سربازان عادی حرکت میکرد تا به سپاه خود نیرو دهد . قوه تصمیم گیری وی به حدی زیاد بود که هیچ شخصی به این سرعت قادر به اتخاذ تصمیم و اجرای آن نبود .

زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 336

نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

نادر در روی سکه هایش چنین حک کرده بود :

سکه بر زر کرد نام سلطنت را در جهان                         نادر ایران زمین و خسرو گیتی ستان

و بر مهر سلطنتیش چنین :

نگین دولت و دین رفته بود چون از جا                           به نام نادر ایران قرار داد خدا

زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 160

نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

نامه نادر به والی عراق : پاشای بغداد بداند که زیارت عتبات عالیات در عراق حق مسلم ماست و ما استرداد اسیران ایرانی را که در جنگ به اسارت شما در آمده اند را خواهانیم . از آنجا که خون هم میهنان ما هنوز خشک نشده است باید از شما انتقام بگیریم و از خون اتباع شما به همان اندازه که خون ایرانیان را ریخته اید بریزیم . از این جهت این نامه را ارسال میکنیم تا بدانید که ما ناگهانی و غیر انسانی به شما حمله نخواهیم کرد .

زندگی نادرشاه - تالیف جونس هنوی , ترجمه اسماعیل دولتشاهی . صفحه 96

نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم  .

دیدگاه طهماسبقلی خان درباره نادر : من اینگونه میپندارم که نادردر نتیجه غلبه بر ترکان عثمانی در اندیشه این است که روزی دو کشور ایران و ترکیه عثمانی را به صورت مملکتی واحد در آورد .

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:37  توسط ونداد ریسیان | 
باد های گزنده خواب سنگینم را براشفت وزخم های چرکینم سرباز کرد

و من چون هیولایی در درازترین شب قطبی از عمق انجماد قامت کشیدم

و زانوانم را برای راهی دراز در پی نور گرمی ازمودم

و چشمانم را به دنبال مشرق گمشده در افاق گرداندم

و ذهنم را در جستجوی گذشته کاویدم

چون پلنگی زخمی در بهت خوف برانگیز بیشه ها

در پی یاران گمشده کوه ها را اواز دادم

دشت ها را اواز دادم

و از ابر و باد و اسمان و زمین یاری خواستم

و بر ساحل های متروک گام نهادم

و با هر موج دریا را فریاد کردم

ونام و نشان خود را پرسیدم

و تنها پژواک صدایم را از کوهسار شنیدم

اما می دیدم که روزگاری از همه این گذرگاه ها گذشته ام

و بر این اب ها پارو زده ام و بر این دشت ها دانه افشانده ام

و بر این ساحل ها اتش افروخته ام و بر ستیغ این کوه ها

طلایه سپاهی را در انتظار بوده ام

کم کم به یاد اوردم

که در بامداد مه گرفته عهدی از یاد رفته زاده شده ام!

و همراه افتاب دشت های بسیار پیمودم و در اینجا ،در این دشت یخ زده که به خواب رفته ام

و روزگاری سرسبز بود و بار اور

زادگاه فرزاندم را برگزیدم و با شیر و ببر هم پنجه شدم

و بر اب ها پل بستم و بر بلندی ها خانه ساختم

و به اسبان وحشی لگام زدم و گوسپندانم را در تپه ها چرانیدم و اهن گداختم

و با خیشم جلگه ها را بارور کردم

به یاد اوردم که پیش از هر کس نشانه های خود را

در خاک و اب و نور و هوا شناختم

به یاد اوردم که با زرتشت در کوهستان ها همسفر بودم و بر قله ها اتش افروختم

و با او پیام خدا را به دشت ها اوردم و در زمین خود به عدل و داد گری نشستم

و همراه کاوه اهنگر بر ضحاک شوریدم و در البرز همه توانم را در بازوان ارش نهادم

و با تنها تیر ترکشش رهانیدم و در ازمون عفاف سیاوش

بر اتش تاختم و با بیژن به چاه در افتادم و با رستم از هفت خوان گذشتم

و با سهراب ناشناس پنجه در پنجه پدر افکندم و پشتم به خاک

و خنجرش در قلبم نشست

به یاد اوردم که از سند گذشتم و اسبم را از نیل سیراب کردم و نام خود را بر صخره ها کندم

و باروی هکمتانه را با بازوان خویش از سنگ های سخت پی ریختم و در تطاول اشور

در رکاب دیااگو به پایمردی ایستادم و در پارس به اسارت اسکندر در امدم

و او شبی مستانه خانه ام را به اتش کشید

به یاد اوردم که گردونه زمین را به طواف افتاب بردم

وتقویم جهان را با بهار و زمستان همسفر کردم

و جهان را با جاده ابریشم بهم پیوند زدم و در یونان خواب خدایان را براشفتم

ودر بابل رهایی اندیشه را از بند ،فرمان دادم

به یاد اوردم که خدایی داشتم که از او در هراس نبودم و به بردگیش تن ندادم

و خدای من نیز هرگز مرا به بردگی خود فرا نخواند

به یاد اوردم که خدایی نیافریدم و بتی نساختم و کسی را به بردگی نگرفتم

و تنها ،خاک و اب و نور و هوا را که ایه های راستین و همه هستی بود ستودم

وکتابی داشتم که مرا به روشنایی و پاکی و مهربانی ونیکی دعوت می کرد و

کم کم به یاد اوردم که درتیسغون دشتی که در انجا کتاب های بسیار در اتش می سوخت

و در زیر بلند ترین تاق دنیا مردانی شقه می شدند و زنانی می گریستند

و پسرانی ،پشت ها یشان از تازیانه خونین بود

و دخترانی ، دست هایشان به شترها بسته بود و خانه ها می سوخت و رودی در ان خون روان بود

به یاد اوردم که در کاروان اسیران سرگذشتم را در نی لبکی می دمیدم

و سرودی کهنه را زیر لب زمزمه می کردم و خاک اشنا را بدرود می گفتم

به یاد اوردم در بازار برده فروشان شام و بغداد قرن ها از سرایی به سرایی

و از مولایی به مولایی بخشوده شدم

بیابانهای جزیره العرب را همپای فیروز ابولولو

پیشاپیش جمازه عبدالرحمان بن عوف بر ریگ های داغ پیمودم

به یاد اوردم که با شهرزاد قصه گو هزار ویکشب بیدار ماندم

و با شه بانو در بیابان های ری غریبانه مدفون شدم

به یاد اوردم که کور و گنگ و عجم در کو چه های مدینه در جستجوی دختران گمشده ام

هرشب فریاد بی جواب کنیزکان نابالغ را در حجله های خونین زفاف شنیدم

به یاد اوردم که برای پاسداری از عصمت حرمسراها، اخته شدم

به یاد اوردم که به شمشیر گردن نهادم و جزیه دادم

و زمین خود را از فاتحانم به عاریت گرفتم

و خشم خدای فاتح را بر بردگان فراری دریافتم

به یاد اوردم که جانشینی خدا را بر زمین در

نرینگان یک دودمان موروثی کردم و بر سر

این ایمان ،هزار بار به شهادت رسیدم

به یاد اوردم که بابک را با خدعه از پای در اوردم و ابومسلم را در پیش پای خلیفه

به خاک هلاک افکندم و نان طاهر را به زهر الودم و منصور را به دار اویختم و یعقوب را در نیمه راه در بیابان ها تنها گذاشتم و پیروان صباح را از

برج بلند قلعه الموت بر صخره ها پرتاب کردم

و در این قتال اخرین برده نافرمان به نام کسروی را در ترازوی عدالت

در خون خویش غرقه ساختم واعقاب خود را به بردگی قاتلان خویش

وصیت کردم به یاد اوردم به وعده رهایی در رکاب فاتحان خویش جنگیدم و

به پاس ان در شبیخون نهروان خونم به اب نهر در اویخت

به یاد اوردم که به شکرانه ایین تازه سرگذشت خود را از یاد بردم

و با سفالینه ها در عمق خاک پنهان ساختم

و گذشته را در گوری گمنام و بی نشان به خاک سپردم

و چون کودکی هزاران ساله در شبی که نخستین پدر خوانده ام به یثرب

از نو زاده شدم گریخت

و مادرم که هرگز او را ندیدم و شیرش را ننوشیدم به گذشته پیوست

و من از پستان شتران و کنیزکان بی فرزند در سلک بردگان خانه زاد بزرگ شدم

و خاک و اب و نور و هوا را از یاد بردم و به انفال بخشیدم

و خمس دسترنجم را که از ان من بود به وارثان راستینش

که فاتحان میهن پیشین من بودند پنهان و اشکار رساندم

و دریافتم که چندین هزار قرن دیگر مردی موعود برخواهد خاست و به بردگیم پایان خواهد داد و خدای فاتح که هر سال گوسپندانم را به قربانی می برد

فرشتگانش را به نوازشم خواهد گماشت !

به یاد اوردم به زبانی که به ان هرگز اندیشه ای نداشتم بیش از هزار سال فاتحان خود را ستودم و سیادتشان را بر خود گواهی دادم و پدران گمراه خود را که از روشنایی و پاکی و مهربانی و نیکی

سخن گفته بودند ناسزا گفتم به یاد اوردم که کنج قناعت برگزیدم و

گنج دنیا را به اهلش واگذاشتم و اموختم که از شادی بپرهیزم

و خیر و شر را استخاره کنم و به سعد و نحس مذعن باشم و از بیماری و مرگ

یا بخششی به برده ای دیگربرهم

اموختم که عفو و صبر پیشه سازم و انتقام و ظفر را

از ان فاتحان خویش بدانم و اینده را از عطسه های فرد و زوج بپرسم

و پای چپ را پیش از راست بردارم و پاکیزگی را با وجب بسنجم و در جنگ خانگی از محلل یاری جویم و شتر را تنها به پاس انکه مرکوب فاتحان بوده است نفر بخوانم و باور کنم که ماه با اشاره انگشتی دو نیمه شد !

و اسبی بالدار اسمان ها را شبانه پیمود و چلچلگان خدا بت های مکه را

از چشم زخم پیلان ابرهه رهانیدند اموختم که

بنده زادگانم را به نام فاتحان خویش بنامم وگستاخیم را با غلام یا قربان در کنار نامشان جبران کنم

تنها صادقی که شناختم کذاب بنامم

برای مردگان به زبانی که هیچ نمی دانند امرزش بخواهم

و خدا را به زبانی که خود نمی دانم بستایم

به یاد اوردم که گور اجداد خود را به اب بستم و برای فاتحان و نوادگانشان مقبره های زر اندود

بپا کردم و در ر ثای انان و اطفال شیر خوارشان بیش از هزار سال گریستم

و بجای فاتحان مرده در سالروز مرگشان هر ساله در جامه عزابر سینه کوفتم

و زنجیر بردگی را خود بر پشت خویش نواختم

به یاد اوردم بیش از هزار سال در مقبره ها بست نشستم و عدالت و ستم را که از فهم من بیرون بود به فتوا دریافتم و ادراک خود را با تقلید و اقتدار جانشین کردم

به تکلیف شرعی بر حامیان خویش شوریدم و با بیداد تقیه کردم

به یاد اوردم که به بردگی خو کردم و در این مشیت ناگزیر

شمشیر چنگیز را به سوهان کشیدم و چرخ اسیای نیشابور را با خونم گرداندم

و به عبرتی جاویدان در جاده ابریشم برجی بلند از استخوان خویش برافراشتم

و دروازه ها را به روی تیمور گشودم و سلطنتم را به حکم تقدیری که ستارگان خبر

می دادند به افغان ها بخشیدم

به یاد اوردم در فتح الفتوح دشمن پا از رکاب رخش برگرفتم

و لگامش را به دشمنان گرسنه سپردم و به ساربانی شتر ها تن دادم

و از سر تسلیم با انان به بیع و شرعی نشستم و در این سودا

رخت رزم از تن کندم و خودم را با د ستارشان و زره ام را با عبایشان و گرزم را با سبحه سد دانه شان معاوضه کردم و کشتزارم را با نهر و چشمه سار به جرعه ای از بهشت موعودشان بخشیدم و در بزم مشان چنگ زدم و دخترکان نورسم را به

حرم هایشان هدیه بردم

و با هر طلوع سرود بردگیم را به بانگ بلند وصوت خوش

بر سر گلدسته هایشان به اقرار تلاوت کردم

به یاد اوردم

که ازادگی را در سراب های معجزه گم کردم

و دستم را از شمشیر برگرفتم و به دعا برداشتم

و در خانقاه و خرابات عزلت گزیدم و با اشک و اه توشه اخرت انباشتم

و اندوهم را با اب روان و سنگ صبور بازگفتم و جور ارباب بی مروت دنیا را

به روز حشر و حسابی موهوم حوالت دادم و مرگ دقیانوس را

در غارهای میکده به انتظار نشستم و اینک می دانم و اینک می دانم که ایرانیم من

که از دراز ترین شب قطبی می ایم و روشنایی را با خاطرات کهنه فراموش کرده ام و یارانم اما در خواب ژرف خویش جون صخرهای یخ زده خاموشند و فریاد های من در ها یهوی

بادهای هرزه گم و گور می شوند

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:37  توسط ونداد ریسیان | 


در آفاق كورش چنان درگرفتی                   كه آنرا چو خورشید خاور گرفتی


ترا همرهی كرد فر خدایی                        ز فر خدا سایه بر سر گرفتی

 
نسب بردی از مادی و پارسی هم             فر،از هر دو، آن آریا فر گرفتی


به آیین مزدا دل و جان سپردی                  وز انگیزه‌اش راه داور گرفتی


اگر چند بودی به كیش اهورا                     ولی پاس ادیان دیگر گرفتی


به قوم یهود آنچنان مهر كردی                   كز آن قوم نام پیمبر گرفتی


به تاریخ یادت چنان مانده نیكو                  كه نام خوش دادگستر گرفتی


پی افكنده‌ای معبد قوم موسی                 توانایی از چرخ اخضر گرفتی


همه سرفرازی و آزادگی را                        چو آزاد سرو تناور گرفتی


به نیروی نیكی و پاكی و دانش                  جهان كهن را سراسر گرفتی


مسخر نمودی دل مردمان را                      به داد و دهش هفت كشور گرفتی


در آن دوره‌ی تار و آن شام ظلمت                ز دریای توفنده گوهر گرفتی


حقوق بشر را چنان پی نهادی                   كه نوع بشر را برابر گرفتی


همه بندگان را به یك چشم دیدی              خرد را به هر كار یاور گرفتی


نكردی به كس بار، آیین خود را                  جهان بینی از مهر و اختر گرفتی


ز گنجور تاریخ تا  واپسین دم                     به از گوهر و برتر از زر گرفتی


به كلك توانای صدها مورخ                         ستایش شدی زیب و زیور گرفتی


تو داد ستمدیده‌ی بینوا را                          به آزادگی از ستمگر گرفتی


به دل های تاریك و سرد و فسرده               چنان آذر ایزدی در گرفتی


پس از ماد و لیدی و آشور و بابل                 فینقی و بخشی ز خاور گرفتی


ز یك سوی تا سند گشتت مسلم              وز آن سو، ز بسفر فراتر گرفتی


زیك سوی تا ساحل پارس راندی                 ز یك سوی تا بحر احمر گرفتی


كهن خطه‌ی سارد را با سپاهی                  نشسته بر اسب تكاور گرفتی


گشودی دژ محكم شهر بابل                      ستم پیشگان را به تسخر گرفتی


چنان عرصه بر خود سران تنگ كردی           كه آرام فرعون و قیصر گرفتی


بشد خم بر آرامگاهت سكندر                    بدانسان غرور سكندر گرفتی


خردمند شاها در آن روزگاران                     جهان را چو مهر منور گرفتی


بود لوح تو آن چنان گیتی آرا                       كز آن جاودان بر سر افسر گرفتی


پس از آنكه به گذشت عمرت به نیكی          به سوی بهشت خدا پر گرفتی


+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:18  توسط ونداد ریسیان | 

کرنا به فتح کاف یکی از کهن ترین سازهای بادی ایران است که در خانواده سازهای بادی قمیش دار دسته بندی می شود. بر اساس نوشته های تاریخی و اشیاء مکشوفه از امپراطوری هخامنشی، پیشینه 2500 ساله اش، قطعی به نظر می رسد. هرودوت مورخ یونانی عهد باستان می­نویسد: «در زمان کورش بزرگ، سپاهیان با صدای شیپور حاضر باش، رهسپار میدان جنگ* می­شدند.» به دلایلی که خواهد آمد، شیپور مورد نظر هرودوت، همان ساز کرناست. استرابون** دیگر مورخ یونانی، نشانی دقیق تری به ما می دهد. وی با اشاره به دوره های آموزشی شاهزادگان و امیر زادگان هخامنشی می نویسد: "هر روز پیش از دمیدن آفتاب، جوانان با صدای کرنا به تمرین های نظامی فرا خوانده می شدند. مربیان، پسران را به دسته های 50 نفری تقسیم می کردند و ریاست هر دسته را به یکی از پسران شاه یا یکی از امیر زادگان می سپردند." بر این اساس معلوم می شود کرنا در گذشته یک ساز حکومتی بوده و برای اعلان ها، جشن ها و جنگ ها به کار می رفته است.

  اما سندی از این بهتر، یک شیپوره مفرغی است که در سال 1336 خورشیدی (1957 میلادی) از تخت جمشید به دست آمد. طول این نمونه منحصر به فرد 120 ، قطر دهانه خروجی اش 50 و قطر دهانه ورودی اش 5 سانتی متر است و هم اینک در موزه تخت جمشید استان فارس نگهداری می شود. شیپوره یاد شده به کرنای هخامنشی نیز شهرت دارد. با توجه به این که معمولاً در مقبره پادشاهان عهد باستان، اشیاء گرانقیمت و حاوی افتخار دفن می شده است، چنین به نظر می رسد کرنا در ساختار حکومتی هخامنشیان، چیزی بیش از یک ابزار موسیقی بوده و احتمالاً نمادی از قدرت امپراطوری محسوب می شده است. 

 با توجه به مستندات تاریخی، چنین می نماید منطقه فارس واقع در جنوب ایران، یگانه خاستگاه اصلی این ساز باشد. به همین دلیل در بیشتر نوشته های تاریخی همواره از آن به عنوان کرنای فارس یاد می شود. نگاهی به ساختمان کرنای هخامنشی، نشان می دهد که این ساز جد کرنای امروزی است. دهانه ورودی کرنای هخامنشی 5 سانتی متر قطر دارد و پر واضح است که هیچ نوازنده ای نمی تواند آن را در دهان خود قرار دهد. در واقع چیزی که از عهد باستان بر جای مانده، تنها بخشی از بدنه کرناست و دو بخش دیگرش که غیر فلزی بوده اند، به مرور زمان پوسیده اند.

امروزه با گذشت هزاران سال از عهد باستان، این ساز در سرزمین های دیگر مشاهده نمی شود و تنها در همسایگی نزدیک منطقه فارس، بین اقوام بختیاری، قشقایی و لرهای کهکیلویه و بویراحمد رواج دارد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:17  توسط ونداد ریسیان | 

هم میهنان عزیز، شما می توانید در كامل شدن این فهرست به ما یاری برسانید.

اراك: سلطان‌آباد

اردبیل: فیروزگرد، اردپیل، بادان پیروز، پیروز رام

ارومیه: ارمیه، اورمیه، رومیه، رضائیه

اصفهان: انزان، گابیان، گابیه، جی، كی، اسپاهان، سپاهان، اسپهان، صفاهان، اسفاهان، اسبهان، اسفهان، اسباهان، گابا، اسپادانا، آپادان، آپادانا، رشورجی، یهودیه، اصبدانه

اهواز: جمع هوزی یا سوزی، ناصری، سوق‌الاهواز، هرمزاردشیر، رام‌شهر، اگینیس، تاریانا، اوكسین

ایلام: پشتكوه، عیلام، انزان، انشان

بابل: بارفروش

بجنورد: بیژن گرد، بوزنجرد، چرمغان

بروجرد: وروجرد، وروگرد، ولوگرد، بروگرد، اروگرد، پیروزگرد

بندرعباس: گمبرون، عباسی

بوشهر: ری‌شهر

بیرجند: برجند، برجن، برکن، بیرگند

تبریز: داوریژ (به ارمنی یعنی انتقام)، تورژ (tavrezh)

تهران: طهران (از توابع ری)

خرم‌آباد: شاپورخواست

رشت: بیه‌پس

ری: رقا، رگا، رگها، راك، راگ، پیروزرام، راگس، راجس، ری‌اردشیر، محمدیه

زابل: نیمروز

زاهدان: دزداب

زنجان: خمسه

ساری: سارویه، طوسان، زدركرد، زادراكارتا، وَرنَه، فناكه (phanaca)، سیرینكس (syrinx)، اوهر، نارنجه كوتی

سمنان: ؟

سنندج: سنه دژ

شیراز: تی را سی ئیش

شهركرد: ده‌كرد

قزوین: كژین، كشوین، كشرین

قم: ؟

كرمان: بردشیر

كرمانشاه: قرماسین، كامبادن، كرمانشه

گرگان: وُركان، هیركانیا، جرجان

مشهد: سناباد (از توابع طوس)

نیشابور: نشابور، نشاپور، نیشاپور، نیسابور، نیوشاهپور، نیوك شاهپوهر (Nivak - Shahpuhr)

همدان: امدانه، هگمتان، هنگمتان، اگباتان

یاسوج: تل خسرو

یزد: منسوب به یزدگرد، زندان سكندر، ایساتیس، فرافیژ


برگرفته از لغت‌نامه‌ی دهخدا

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:16  توسط ونداد ریسیان | 

طعم عشق به میهن

از بانو یاسمین آتشی


میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد. مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببرد، چون از شهر دور شدند ماری دیگر بر سر راه آنها سبز شد و بدین طریق میترادات از مهلکه گریخت و به سوی شهر خویش باز گشت. مردم شادی می کردند و نوازندگان می نواختند او هم شاد شد اما همه چیز برایش غریبه و نا آشنا بود. چون بر لب جوی آبی نشست موهای خویش را خاکستری دید، زنی کامل در آب دیده می شد از ترس از خواب پرید و ساعتها بر خود لرزید . میترادات در آن هنگام تنها 14 سال داشت . چند سال گذشت در پایان جنگ ایران و سلوکیان (جانشینان اسکندر)، فرمانروای آنها اسیر شده و او را به ایران آوردند.

آن شب در زیر نور مهتاب مهرداد به دخترش میترادات گفت ای عزیزتر از جان می خواهم همسر دمتریوس فرمانروای اسیر شده سلوکیان شوی . رایزنانم می گویند اگر دمتریوس را عزیز داریم در آینده او دودمان سلوکیان را تضعیف خواهد کرد و در نهایت ما می توانیم برای همیشه آنها را نابود کنیم و تو می دانی آنها چقدر از ایرانیان را کشته اند، آیا قبول می کنی همسر او شوی ؟ دختر به پدر نگاهی کرد و خوابش را بیاد آورد .
در دل گفت آه ای پدر ، آه ای پدر من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم کی باز خواهم گشت زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفید شده اما بخاطر ایران و شادی مردمم خواهم رفت .

سرش را پایین انداخت و گفت پدر هر چه شما تصمیم بگیرید همان می کنم. پادشاه ایران دخترش را در آغوش گرفته موی سر او را بوسید و گفت دخترم می دانی که چقدر دوستت دارم .
میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست اما صدای شادی ایرانیان آرامش می کرد همچون آرامش آغوش پدر ، و آرام گریست .
اندیشمند میهن دوست کشورمان ارد بزرگ می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
سالها گذشت میترادات که به ایران باز گشت همه چیز همانگونه بود که در خواب دیده بود. بر لب همان جوی آب نشست خود را در آن دید اشکهایش با آب جوی در هم آمیخت و رنگ میهن پرستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت .

 

 




بلاش چهارم پادشاه اشکانی قصد شکار داشت به نزدیکان خویش گفت برای شکار آماده شوند چند تن از فرماندهان سراسیمه نزدیکش شدند و از پادشاه ایران خواستند که از کاخ خارج نگردد بلاش پرسید مگر چه شده است فرماندهان گفتند در نزدیکی جنگل ، مزارع گندم روستاییان دچار آتش سوزی شده و بیم آن می رود که آتش به جنگل سرایت کند . بلاش گفت شما چه کردید؟ فرماندهان سر به زیر آورده و گفتند با آتش نتوان جنگیدن !
بلاش دستور داد همه فرماندهان و سربازان به کمک روستائیان بروند خود او نیز همراه آنها شد .
ارد بزرگ اندیشمند نامدار ایرانی می گوید : فریادرس پاکزاد است ، او گوشش پیش از دیگران تیز شده و آماده کمک رسانی ست .
پس از دو روز آتش فرو نشست جنگل بزرگی از آتش در امان ماند . بلاش پادشاه ایران ، آخرین سرباز ایرانی بود که از میان خاکسترها به سوی کاخ فرمانروایی باز می گشت . مردم روستا هنوز چشمشان را از پادشاه ایران بر نداشته بودند که کیسه های گندم توسط سربازان در میان آنها پخش می شد .



+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 19:10  توسط ونداد ریسیان | 

روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت: «خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟» خدا اجابت نمود

- از تو ميخواهم يک روز،به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.

- چرا چنين چيزي را ميخواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه !!!

- خواهش ميکنم! آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين کني بسيار سپاسگزار خواهم بود و اگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.

خداوند يکي از فرشتگان خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي، از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب! اينجا چقدر مرطوب است!»و فرشته تاسف خورد...

- ميتواني مرا بين مردم ببري؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.و فرشته چنين کرد...

کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود . کوروش بسيار غمگين شد اما گفت: « اشکالي ندارد. خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند.»

 

در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند: عبدالله، قاسم …

-هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم !!!

فرشته گفت: « اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.

- اعراب؟!!!

- بله.تو آنها را نميشناسي. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي، و حتي چندين قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.

کوروش برافروخت: «يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟!!! فرشته بسيار تاسف خورد...

سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتي کوروش گفت: «تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟

-در ظاهر بله

کوروش خوشحال شد: «خداي را سپاس! چه آييني؟

- اسلام

-چگونه آييني است؟

-نيک است

و کوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني «در ظاهر بله» را فهميد و فهميد که بت هاي زيادي بر قلبهاي مردم حکومت مي کند

-نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.

و فرشته چنين کرد

-همين؟

کوروش باورش نمي شد. با ناباوري به نقشه مي نگريست...

پس بقيه اش کجاست؟چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟ و فرشته بسيار زياد تاسف خورد...

-خيلي دلم گرفته است، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد

و فرشته چنين کرد... تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد: «راستي شما از کجا مي آييد؟» کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ايران

 

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است.

عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

-مرا به آرامگاهم بازگردان

فرشته بغض کرده بود: « اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان هاي سياسي...

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: «خداوندا ! مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم

و فرشته گريست...<                                                

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 18:58  توسط ونداد ریسیان | 

مهر با هر کسی مهربانست

مژده دوستان مهرگانست

جشن فرخنده مهرگانست

مهرروز و مه فرخ مهر

فروشیدش کران تا کرانست

گرمی و پاکی و شادی از اوست

یک جهان شور هستی نهانست

در دل گرم هر ذره از مهر

شوربخش زمین و زمانست

نور بخشد به گیتی و مینو

این جهان چون تن و او روانست

مایه زندگانی و هستی

فرو فرمندی جاودانست

ایزد مهر در دین زرتشت

شرح بخشی از این داستانست

"مهر یشت "دلاویزو زیبا

چون دل گرم عالم در آنست

مهر فرمند را می ستائیم

در همین روز با فر وشانست

زایش "مشیه "و " مشیانه "

فرو شادی ز چهرش عیانست

جشن پایان محصول و برداشت

گرچه آغاز فصل خزانست

صد بهاران در آن می توان دید

زودتر از زمان کیانست

سال عمرش نیاید به گفتار

حامی پرچم کاویانست

کاوه را او توان داد و نیرو

چونکه او شاه مهر آرمانست

چیره شد زان فریدون به ضحا ک

مهر با عاشقان همزبانست

عشق و مهر ند همزاد دیرین

دوستی را بهین پشتبانست

دشمن رشک و کین و تباهی

نیک کردار از او در امانست

داور مردمان در پس از مرگ

بی وفایی به جانش گرانست

راه و رسم وفاداری از اوست

حلقه مهر خورشید سانست

این نگهدار پیمان نمادش

برتر از گوهر شایگانست

بهر هر همسری حلقه مهر

زیب دست همه همسرانست

زین سبب حلقه مهرورزی

در گستن شکست وزیانست

تا دو همسر به هم مهر ورزند

پیک دلها و پیوند جانست

مهر از اغاز بنیاد هستی

خوی دیرین ایرانیانست

مهر ورزیدن و شاد بودن

مهر ایین پیر مغانست

افرین خدا باد بر مهر

کز تعالیم مهری نشانست

هفت گام است در مکتب مهر

قبله گاه همه عارفانست

برترین حد پالایش روح

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 19:30  توسط ونداد ریسیان | 

عرب هر که باشد به من دشمن است

کژ اندیش و بد خوی و اهریمن است

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جایی رسیده است کار

که فر کیانی    کند        آرزو

تفو   بر تو ای   چرخ گردون تفو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 19:27  توسط ونداد ریسیان |